تبلیغات
کمی تامل

کمی تامل
 
قالب وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم

.............................................

......................................................

...............................................................

........................................................................

.................................................................................


[ پنجشنبه 15 شهریور 1397 ] [ 02:05 ب.ظ ] [ مدیر وبلاگ ] [ نظرات ]

بسم الله الرحمن الرحیم


پنج ساله بودم که خواهرم تازه کلاس اول ابتدایی می رفت .

بخاطر اینکه فرزند اول خانواده بود و اولین عضو خانواده بود که به مدرسه می رفت چند روزی بود که بیشتر هوایش را داشتند و بیشتر بهش می رسیدند و برای همین حسادت کودکانه مرا برانگیخته بود .

آن زمان بیشترین پولی که به بچه ها می دادند حدود پنج تومن بود که متشکل از تعدادی سکه یک تومنی و دوتومنی بود !

وقتی از مدرسه برگشت برایش غذای مخصوص آماده کردند و سکه ها را به او دادند .

رسم دختر بچه های آن زمان این بود که پول ها را می گذاشتند گوشه چادر و سپس گوشه چادر را گره می زدند .

من با اینکه بچه بودم و ظاهری آرام داشتم اما گره زدن و باز کردن را خوب بلد بودم . حس حسادتم را هم به کسی نشان نمی دادم .

بالاخره منتظر فرصت ماندم و وقتی خواهرم از کنار چادرش رفت ، سراغ چادر رفتم و گره را باز کردم و پول ها را برداشتم و قایم کردم .

بعد که خواهرم برگشت و دید پول ها سرجایش نیست کلی اینور و آنور گشتند و چون ما پیش مادر بزرگ زندگی می کردیم کلی بچه های فامیل هم اطراف ما بودند سراغ هرکسی رفتند دیدند کار او نیست . از آنجا که من سنم کم بود و بچه مظلومی هم بودم لذا کسی ظن به من نبرد .

بعد که ناراحتی خواهرم و بلاتکلیفی بزرگترها را دیدم عذاب وجدان گرفتم و رفتم سراغ چادر ، و پول ها را سرجایش گذاشتم و دوباره گره زدم .

خواهرم دوباره وقتی سراغ چادرش رفت دید پول ها سرجایش هست . همه دچار شگفتی شدند .

مدام می گفتند الله اکبر !

مادر بزرگم دستش را می زد روی زانویش و می گفت حتما کار جن هاست !

من هم توی دلم می خندیدم و می گفتم کار جلال است نه کار جن های بیچاره !!!


[ جمعه 9 شهریور 1397 ] [ 01:42 ب.ظ ] [ مدیر وبلاگ ] [ نظرات ]


چند روز پیش وارد یک مکانی شدم و وضعیت عجیبی را در آن دیدم .


سپس خودم را هم در آن وضعیت قرار دادم و با خودم گفتم که لابد رسم چنین است .


با خودم گفتم نکند خواب است ؟


چرا که چنین اتفاقات عجیبی اغلب در خواب میافتد .


با دقت به اطراف نگاه کردم و دوباره دقیق نگاه کردم .


مطمئن شدم که خواب نیستم .


بعد از چند ساعت از خواب بیدار شدم !


اکنون که این مطالب را می نویسم ساعت 1:32 دقیقه بامداد است .


اطراف را نگاه می کنم و مطمئن هستم که خواب نیستم !



[ شنبه 27 مرداد 1397 ] [ 01:24 ق.ظ ] [ مدیر وبلاگ ] [ نظرات ]

بسم الله الرحمن الرحیم

.............................................

......................................................

...............................................................

........................................................................

.................................................................................


[ شنبه 12 اسفند 1396 ] [ 12:30 ق.ظ ] [ مدیر وبلاگ ] [ نظرات ]

بسم الله الرحمن الرحیم


.............................................

......................................................

...............................................................

........................................................................

.................................................................................


[ یکشنبه 22 بهمن 1396 ] [ 11:31 ب.ظ ] [ مدیر وبلاگ ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به همه دوستان عزیز
سعی من در این وبلاگ این است که بگویم میشود از زاویه ای نو به مسائل پرداخت بی آنکه دینی که داریم آسیبی ببیند یا تحریفی هر چند کوچک در آن صورت گیرد . ادعا نمی کنم که همه حرفهایم درست است پس لطفا بدون تعارف به نقد آن بپردازید . تلاش میکنم در پاسخ دادن به نظرات شما تا جایی که میتوانم با توضیحات بیشتر منظور خودم را بهتر برسانم .
لینک های مفید

لینک های مفید

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب