تبلیغات
کمی تامل

کمی تامل
 
قالب وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم

" بگو دلایلتان را بیاورید اگر راست می گویید " بقره / 111

امروز با دو نفر از اساتید دانشگاه سر مسئله مقام پیامبر (ص) و امیرالمومنین (ع) بحث مفصلی کردیم .

آن ها دو نفر بودند و من تنها .

نام یکی از اساتید استاد عابد و دیگری استاد شاهین بود .

البته اسامی ذکر شده با اندکی تغییر در این پست ذکر می شوند !

در این پست می خواهم به تشریح بحث مورد اشاره از ابعاد گوناگونش بپردازم .

یکی از ایشان گفتند که مقام علی از مقام پیامبر هم بالاتر است و من هیچ حرفی را غیر از این قبول نمی کنم . من گفتم این تفکرات غیر علمی و غیر منطقی امثال شما بهانه به دست کسانی می دهد که شیعه را محکوم به بی منطقی کنند . نفر دوم که سعی می کرد نقش بی طرف را بازی کند نتوانست تحمل کند و بالاخره حرف استاد دیگر را تایید کرد و بحث جدی ما از اینجا به بعد شروع شد .

از استاد عابد پرسیدم دلیل شما بر این ادعا چیست ؟!

گفت : در شب معراج ، پیامبر به هر معراجی که وارد می شد می دید که علی قبل از او در آنجاست ! پرسیدم استاد عابد نتیجه ای که از این مسئله می گیرید چیست ؟! گفتند من دارم روایت را می گویم ! پرسیدم خب ازینکه پیامبر وارد هر معراجی می شد علی را در آنجا می دید چه برداشتی می کنید ؟! گفت : آقا من دارم روایت را نقل می کنم ! استاد شاهین هم وارد بحث شدند گفتند : آقا استاد عابد خیلی صریح روایت را نقل می کنند و از خودشان که چیزی نمی گویند !

اینها منظورشان این بود که چون پیامبر در هر معراجی علی را می دید به این معناست که علی قبل از پیامبر آن مقامات را طی کرده است اما آنقدر نسبت به عقیده ی خودشان بی اعتماد و دچار تردید بودند که نمی خواستند و زبانشان نمی چرخید که بگویند علی را در معراج دیدن به این معنی است که علی مقامش از پیامبر بالاتر است !

تصور ایشان از معراج تصوری کاملا عوامانه است . یعنی فکر می کنند که معراج هم یک جایی شبیه قاره های زمین است که اگر رفتی و دیدی که شخصی آنجاست بدان معناست که او قبل از تو آنجا را کشف کرده است و نسبت به شما حق آب و گل بیشتری دارد ! با این حساب پیامبری که در آن معراج سایر پیامبران و اولیاء را دیده بودند پس باید نتیجه بگیریم که لابد آن ها هم مقامشان از پیامبر اسلام (ص) بیشتر است ! همین دانش کم ایشان نسبت به مسئله معراج کار مرا مشکل تر کرد .

گفتم مگر پیامبر (ص) بعد از طی همه این مراتب نهایتا نرسیدند به مقامی که خداوند فرمود : " ثمُ‏َّ دَنَا فَتَدَلىَ‏. فَکاَنَ قَابَ قَوْسَینْ‏ِ أَوْ أَدْنى‏ / سپس نزدیک‌تر و نزدیک‌تر شد تا آن‌که فاصله او به اندازه دو کمان یا کمتر بود " 

مگر معنی این مسئله این نیست که آن مقام مختص پیامبر بود و هر که غیر از او در مقامی کمتر از آن است ؟!

استاد عابد گفتند : خب آنجا هم که رفت باز علی را دید ! گفتم چطور ؟! گفت آنجا هم باز صدای علی را شنید ! گفتم خداوند که مثل مخلوقات سخن نمی گوید که صدای خاصی داشته باشد بلکه اگر قرار بر تکلم باشد صدایی را می آفریند و چون نزد پیامبر (ص) صدایی آرامش بخش تر از صدای علی نبود لذا خداوند با صدای او با پیامبر سخن گفتند .

استاد عابد گفتند : یعنی می گویی خداوند فقط همین هدف را داشت ؟ اینکه هدف بی اهمیتی است لابد میخواست بگوید مقام علی مقامی بالاتر است !

بسیار خب ! روایت را از زبان خود پیامبر (ص) بشنویم : "  خداوند مرا با صدای علی (ع) مخاطب قرار می داد ، پس خداوند خود مرا الهام کرد که پرسیدم : پروردگارا ! من با تو حرف می زنم یا با علی ؟! در اینجا خداوند متعال فرمود : ای احمد ! من با هیچ چیزی قیاس نشوم و با چیزهای شبیه اشیاء هم وصف نمی شوم . تو را از نور خودم خلق کردم و علی (ع) را از نور تو ، و می دانم که تو چقدر علی (ع) را دوست می داری و محبوب قلبت می باشد پس با صدای علی (ع) با تو حرف زدم تا قلبت آرامش پیدا کند . "

بله خداوند با این کار می خواست مقام والای علی (ع) و محبوبیت او نزد خداوند و پیامبر را به نمایش بگذارد اما از کجای این مسئله باید پی ببریم که مقام ایشان از مقام پیامبر بالاتر است ؟!

کسانی که با عرفان و وحی بیگانه اند فکر می کنند که لابد خداوند باید با صدای خودش حرف می زد و اکنون که صدای علی را شنیده اند پس گویا که علی در مقام خدایی نشسته بود !

در شرایط عادی هم وقتی ما می خواهیم آهنگی را در دل خود زمزمه کنیم ناخودآگاه احساس می کنیم که آن آهنگ را با صدای خواننده محبوبمان زمزمه می کنیم حال آنکه در دل ما اصلا صدایی وجود ندارد !

به اینجا که رسیدیم استاد شاهین هم وارد بحث شدند ! گفتند بالاخره بعضی مسائل هست که شما نمی دانید بروید از عرفا بپرسید ! گفتم خب من با شما بحث می کنم شما بفرمایید . گفتند پیامبر در حدیثی گفته اند که من و علی هر دو از یک ریشه هستیم ! گفتم خب از این حدیث باید نتیجه بگیریم که مقام علی از مقام پیامبر بالاتر است ؟ در این حین استاد عابد افاضه کلام فرمودند و گفتند : بابا اصلا بحث مقام نیست این ها همه از یک نور واحد هستند !

گفتم مرد حسابی دو ساعت است بحث ما حول بالاتر بودن مقام است و اساس بحث بر همین استوار است حالا چطور شد که رکن بحثمان شد فرع بحثمان ؟!

استاد شاهین که دیدند نمی شود بحث را پیچاند به حدیث دیگری متوسل شدند ! استاد شاهین از آنجا که اهل مطالعه زیاد کتاب های عرفانی و حدیث هستند لذا دستشان در خواندن شعر و حدیث بازتر است اما افسوس از کیفیت مطالعه !!!

گفتند : پیامبر حضرت علی را ابوتراب خطاب کرده است و این میدانی یعنی چه ؟ گفتم نمی دانم بفرمایید بدانیم ! گفتند بروید از عرفا بپرسید تا بدانید ! گفتم حالا شما بفرمایید تا بدانیم .

گفتند این بدان معناست که علی قبل از آفرینش خلقت و قبل از آفرینش خاک آفریده شده بود . گفتم بسیار خب آیا از این حدیث نتیجه بگیریم که پیامبر چنین مقامی نداشتند و مقامشان پایین تر از مقام علی بود ؟ مگر نه این است که می گویند " اثبات شیء نفی ما ادا نمی کند ؟ "

ثانیا مگر می شود مقام علی بالاتر از مقام پیامبر باشد و مقام پیامبر پایین تر از مقام علی باشد و آنوقت این پیامبر باشد که علی را از مقام بالاتر از خویشش آشنا کند ؟!

اگر علی مقامی بالاتر از پیامبر داشت و قبل از خلقت پیامبر او آفریده شده بود در این صورت این علی بود که می باید پیامبر را از مقام خود آگاه سازد نه بالعکس !

به اینجا که رسیدیم استاد شاهین سکوت کردند و بزور دنبال راهی می گشتند که بازهم چراغ حقیقت را خفه کنند تا اینکه شاگرد ایشان استاد عابد بالاخره فکری به ذهنشان رسید ! گفتند : چرا نمی شود ؟! مثلا مقام استاد شاهین از مقام من بالاتر است و من او را تعریف و تمجید می کنم !

اگرچه این استاد عزیز در جزئیات دلایل من تاملی نکرده بود لیکن بازهم دقت نکرد که مدح یک شخص یک مسئله است و آگاه کردن شخصی از مقامی بالاتر از مقام خویشش مسئله ای دیگر است .

جالب اینجاست که استاد عابد خطاب به من گفتند : این تفکرات شما منجر به عقاید تکفیری می شود چرا که تو امروز مقام بالاتر علی را انکار می کنی ، یکی دیگر مقام معمولی او را و دیگری می شود تکفیری !

این استاد محترم که ظاهرا فرق منکر علی را با تکفیر نمی داند هنوز متوجه نیست اتفاقا تکفیری ها به بهانه ی حرف های غیر منطقی آن ها است که تهمت های ناروایی را به اعتقادات شیعیان می زنند .

در زمان امیرالمومنین (ع) نیز عده ای بودند که خطاب به ایشان می گفتند : " تو خدایی " و وقتی ایشان چنین انسان های نادانی را می دیدند دستان مبارکشان از شدت ناراحتی می لرزید و آن ها را تهدید می کردند که اگر توبه نکنید شما را به جرم شرک و بهتان خواهم کشت اما نادانی آن ها بیشتر از آن بود که بخواهند حرف خدایشان (!) را قبول کنند .

گفتند مقام پیامبر با مقام امامت فرق می کند و این بدان معنا نیست که مقام امامت علی پایین از مقام نبوت باشد .

گفتم مگر پیامبر (ص) هم مقام نبوت و هم مقام امامت ندارند گفتند : آقا سمت ها و پست های پیامبر را رها کن . داشتن پست و سمت بحث دیگری است . ما از مقام معنوی ایشان حرف می زنیم !

بازهم راه و رسم عوامانه را در بحث علمی پیاده کردند . گویا از نظر ایشان خداوند نیز مثل بعضی از مسئولان است که شخصی را همینجور الکی به یک مقامی منصوب کنند در حالی که شخصی دیگر از او شایسته تر است !

الله اکبر از این همه حق گریزی و بی علمی !

باز که قافیه تنگ آمد هر دو استاد گفتند : آقا شما چه گیری داده اید به مقام ؟ این ها همه از یک نور واحد هستند !

جالب است اساس بحث ما همین مسئله مقام است آن وقت می گویند چه گیری داده ای به مقام !!!

در همین حال که استاد شاهین مشغول توجیه کردن اعتقادات غیر اصولی خودشان و استاد دیگر بودند ناگهان ادعای وجود حدیثی را کردند که خود را در بن بست قرار دادند !

گفتند حدیثی وجود دارد که در آن خود پیامبر فرموده اند کرامات علی از کرامات من بیشتر است !

وقتی پرسیدم در کدام حدیث ؟ گفتند : آیا نهج الفصاحه را خوانده ای ؟! گفتم شما فرض کنید نخوانده ام اگر حدیثی در این مورد دارید بفرمایید . گفتند : خب همین است که نمی دانی ! ابتدا به ذکر احادیث بی ربطی از نهج الفصاحه پرداختند و ارتباط دادند به مسائل سیاسی اما وقتی من اصرار کردم که حدیث مربوطه را بگویید بهانه آوردند که آقا این ها احادیثی هست که نمی شود هر جایی گفت . بعد از کلی اصرار گفتند : الان حدیث یادم نیست !

یعنی حدیثی را که قرار است به استناد آن ، عقیده ی سراسر منحرف خود را توجیه کنند یادشان نیست کدام حدیث است و به چه کیفیتی بیان شده است !

در همین حال استاد عابد به دادشان رسیدند ! گفتند : من هم یک چنین چیزی شنیده ام اما تو خودت برو و پیدا کن ! گفتم مرد حسابی چیزی که وجود ندارد را چطور پیدا کنم ؟!

نکته بسیار جالب این است که هیچ کدام از این اساتید دقیقا چنین حدیثی به گوششان نخورده اما چون مطمئن هستند که عقیده خودشان صحیح است لذا احتمال می دهند که حتما یک حدیثی در این مورد بالاخره می شود پیدا کرد !!!

پناه بر خدا از این همه جهالت !

استاد شاهین برای اینکه اثبات وجود حدیث مورد نظر را مشمول مرور زمان کنند حاضر نشدند وقت معلومی را به اثبات و پیدا کردن آن حدیث اختصاص بدهند اما استاد عابد که گرفتاری اش در جهل مرکب از آن یکی شدیدتر است گفتند : یک عارفی داریم که همه چیز را می داند اما مریض است اگر حالش خوب بود از او می پرسم تا وجود چنین حدیثی را برایت ثابت کنم !

خب دلایل عالمانه و آبرومندانه دو استاد بزرگوار چنین بود . استاد شاهین هر جا که قافیه را تنگ می دیدند مدام می گفتند : آقا برو از عارفان بپرس ! حال آنکه حتی اگر از عارفان هم بپرسیم نهایتا باید ببینیم که آیا آن عارف بر مبنای محکمات عقلی و اعتقادی سخن می گوید یا نه ؟

من از علم می گفتم اما آن ها از تقلید !

خلق را تقلیدشان بر باد داد ... ای دو صد لعنت بر این تقلید باد !

اما نکته قابل توجه این است که معمولا کسانی که علمی در چنته ندارند سعی می کنند با مزه پرانی و فرافکنی و تحقیر و تمسخر ، بحث را به نقطه دلخواهشان منحرف کنند . و چون در مصاف من و آن ها ، آن ها به لحاظ عددی بیشتر بودند برای همین با حمایت ها و تاییدهای جاهلانه از حرف های یکدیگر به همدیگر روحیه می دادند و لابد با خودشان هم فکر می کردند که حتما حرف من درست است که استاد دیگر حرف های مرا تایید می کند !

اما این بی علمی و بی کیفیتی زمانی خودش را نشان می دهد که سخنان و استدلالات علمی و بعضا عارف مسلکانه ی (!) آن دو را در معرض قضاوت دیگران قرار دهیم آن وقت است که باید فارغ از تشویق های خاله زنکی یکدیگر پاسخگو و سرافکنده در محضر علم باشند !

امروز ما با دو جبهه روبرو هستیم . جبهه ای از وهابیون آدم کش و کافر و جبهه ای از شیعیان شیعه نشناس !

باشد که خداوند ما را از شیعیان مخلص و برحق امیرالمومنین (ع) قرار دهد ان شاء الله تعالی ...

در رابطه با بحث ذکر شده حرف های زیادی برای گفتن هست که ان شاءالله در صورت نیاز ادامه خواهیم داد .


[ دوشنبه 21 دی 1394 ] [ 01:32 ق.ظ ] [ جلال ستاری ] [ نظرات ]
بسم الله الرحمن الرحیم

در پست های قبلی همانطور که توضیح دادیم لفظ مطلق اهل فقط براساس قرینه معلوم می شود که بر کدام معنا و کدام اهلیت دلالت می کند .
اما دوستانی که بهره ای از دانش نبرده اند همچنان اصرار می کنند که اهل فقط به معنای همراه است اما نکته جالب اینجاست که خودشان هربار اهل را جور دیگری تعریف می کنند . مثلا :
یک جا می گویند که منظور از اهل ، اهل دین است . " لیس من اهلک "
یک جا می گویند منظور از اهل ، همراه و همسفر است . " سار باهله "
یک جا می گویند منظور از اهل ، مقامی بالاتر از ایمان است . " اهلک الا من سبق علیه القول و من آمن " .
و جالب تر اینکه وقتی ما می گوییم اهل در یک جاهایی به معنای اهل بیت است می گویند : مگر قلم خداوند تمام شده است که بجای اهل بیت بگوید اهل ؟ اگر خدا منظورش اهل بیت بود می گفت اهل بیت چرا می گوید اهل ؟
یعنی هر جا خودشان دوست دارند کلمه دین را و همراهی را به اهل اضافه می کنند و اشکالی ندارد اما اگر اهل را بر اساس قرائن اهل بیت معنا کنیم این اشکال دارد !
حال آنکه وقتی حضرت موسی (ع) به همراه خانواده راهی سفر می شوند خداوند می فرماید :《 سار باهله 》. کاملا واضح است که منظور از اهل در اینجا اهل بیت است چرا که اگر منظور اهل دین بود شعیب (ع) نیز مومن بودند .
دیگر از این واضح تر ؟!
یا آنجا که می فرماید :《 أهلك إلا من سبق علیه القول و من آمن 》.
خب پر واضح است که اگر منظور خداوند از اهل ، اهل دین بود دیگر نیازی نبود در ادامه بفرماید :《 و من آمن 》.
این آیه را با آیه :《 و من النبیین و الشهداء و الصدیقین و الصالحین 》مقایسه می کنند . می گویند همان طور خداوند در این آیه صفات اضافی[!] برای نبیین آورده است در آیه مورد بحث هم " و من آمن " صفت اضافی برای " اهل " است .
توضیح دادیم که " شهداء و صدیقین و صالحین " صفات اضافی برای نبیین نیستند بلکه آن ها مقامی پایین از نبیین هستند یعنی کسانی هستند که مقام نبوت ندارند اما مقام شهید و صدیق و صالح دارند .
این توضیح را که دادیم دوباره پریدند به شاخ دیگری !
گفتند : خب اهل هم مقام بالاتری از ایمان است برای همین یک بار صاحبان مقام اهل را آورده و یک بار هم صاحبان مقام ایمان را ! یعنی هر اهلی مومن است اما هر مومنی اهل نیست .
پرسیدیم طبق کدام آیه اهل مقامی بالاتر از ایمان است ؟
پاسخی ندادند چون پاسخ آن یعنی رد نظرشان . پس مصلحت این است که پاسخ ندهند !
اگر اهل مقامی بالاتر از ایمان است و هر مومنی اهل نیست پس آن جا که می فرماید :《 فانجیناه و اهله من الکرب العظیم 》پس باید نتیجه بگیریم که فقط کسانی که مقام والای اهل را داشتند نجات پیدا کردند و بقیه مومنین غرق شدند ؟
بازهم پاسخی ندادند !
اگر اهل در این آیه مقامی بالاتر از ایمان است پس چرا کسانی که ایمان نداشتند از جمع " و من آمن " استثنا نشدند و از جمع " اهل " استثنا شدند ؟
گفتند : " به شما چه شاید می خواست بگوید آنها ، هم اهل نیستند و هم مومن و در پاسخ مثال سیب و خیار را زدند و گفتند : " سیب ها را - بجز کرم خورده ها را - و خیارها را در سبد بریزید " .
طبق نظر ایشان باید بپذیریم که سیب ها مقامی بالاتر از خیارها دارند !!!
وقتی فهمیدند مثال نادرستی زده اند مثالشان را اینگونه اصلاح کردند :
" سیب های لبنانی - بجز کرم خورده ها را - و سیب های معمولی را در سبد بریزید "
بازهم طبق نظر ایشان باید نتیجه بگیریم که کرم خورده ها نه لبنانی هستند نه معمولی !
وقتی بازهم متوجه شدند که مثالشان بازهم نادرست است اینگونه اصلاح کردند :
" متخصصان - بجز نظافت چی ها را - و سایر پرسنل را جایزه دهید "
با این مثال خواستند بگویند نظافت چی ها با اینکه مقام بالاتری از سایر پرسنل ندارند اما از جمع متخصصان مستثنی شده اند !
احتمالا کسی که قرار بود به متخصصان جایزه بدهد یک وهابی بوده است چرا که متوجه نبوده است که نظافت چی ها اصلا هرگز جزء متخصصین نبودند و خود بخود از آن جمع مستثنی هستند و لازم نبود آنها را از جمع متخصصین مستثنی کنند !
دقت بفرمایید که ما قید "هرگز" را در عبارت بالا آورده ایم . یعنی نظافت چی ها "هرگز" جزء مختصصین نبوده اند اما برای مثال کسانی که از اهلیت ساقط شده اند روزی جزء آن اهل بودند یا حداقل اصل بر بودن آنها قرار داشت .
مثل زن و فرزند نوح که در حالت عادی جزء اهل بیت اوست اما سپس بواسطه کفر آنها را از آن جمع خارج می کند .
یا مثل کسی که ابتدا مومن بوده و روزی در جمع اهل دین بوده اما سپس او را از آن جمع خارج می کنیم .
ولی این وهابی عزیز ما باید بگویند نظافت چی ها چه زمانی و با چه منطقی جزء متخصصین بودند که اکنون می خواهند آنها را از آن جمع خارج کنند ؟!
اندیشه وهابیت همان اندیشه ای است که خرید و فروش خیار و موز را برای زنان حرام کرده است پس بیش از این نباید از آنها انتظار زیادی داشت .
پس همانطور که می بینید به هر آب و آتشی می زنند تا قرینه " و من آمن " را که نشان می دهد منظور از اهل در این آیه اهل بیت است پنهان کنند .
اما با آیه شریفه《 و سار باهله 》چکار خواهند کرد ؟
چون موسی (ع) با خانواده خودش سفر کرده است پس کاملا مشخص است که منظور از اهل در اینجا اهل بیت است .
این هم از این !
شخصی ممکن است در خانه اش کودکی را به فرزند خواندگی بپذیرد و او را بزرگ کند کاملا واضح است که آن کودک با اینکه فرزند خوانده است اما جزء اهل بیت آن خانواده است . پس اهل بیت بودن یا نبودن ربطی به علم ژنتیک ندارد واقعا مسخره است که دوست وهابی ما این مسئله را به علم ژنتیک ربط می دهند و می گویند چون علم ژنتیک می گوید این پسر فرزند شماست پس شما نمی توانید بگویید اهل بیت من نیست .
فرزند بودن با اهل بیت بودن فرق دارد همچنانکه فرزند خوانده طبق علم ژنتیک فرزند آن شخص نیست اما جزء اهل بیت اوست . به همین ترتیب ممکن است شخصی فرزند کسی باشد اما جزء اهل بیت او نباشد مثل دختر و پسری که ازدواج کرده اند و در کشوری دیگر زندگی می کنند و علم ژنتیک هم کاری به کارشان ندارد !
پس همانطور که ملاحضه می کنید فرزند بودن یا نبودن ربطی به اهل بیت بودن یا نبودن ندارد .
برای همین است که خداوند و حتی خود ما "کنعان" را پسر نوح می دانیم اما جزء اهل بیت او نمی دانیم .
ضمن اینکه به قول یکی از دوستانمان - جناب بی رودروایسی - اهل بیت در زمان ها و اقوام مختلف می تواند دامنه ی متفاوتی داشته باشد .
عبارات ایشان را به دلیل ارتباط خوبش با بحث عینا می آوریم :
《 بنظرم بعضی واژه ها کاربرد قومیتی یا منطقه ای دارن و اهل بیت جزو همین واژگان
مثلا شما اگر به شخص30 ساله ای که در شهر زندگی میکنه بگید با اهل بیت دعوتی تشریف بیارید خودش و همسرش و فرزندانش خواهند اومد
به شخص 60ساله در ایلات عشایر بگید ؛ خودش و همسرش و فرزندانش و نوادگانش خواهند رفت
به یه شخصی که 60سالشه در شهر زندگی میکنه بگید با اهل بیت دعوت هستید تشریف بیارید ممکنه خودش و همسرش بیان و ممکنه تمام دختران و پسران و نوادگانش هم بیاره . 》
بنابراین همانطور که می بینید مسئله اهلیت ربطی به مسئله ژنتیک و غیره ندارد و یک رابطه کاملا معنوی است چرا که در یک قومی نوه به عنوان اهل بیت حساب نمی شود حال آنکه در یک قوم دیگری به عنوان اهل بیت محسوب می شود .
آیا می توان به آن شخص 30 ساله گفت که تو غلط می کنی که خواهران و برادرانت را به عنوان اهل بیتت نمی پذیری ؟ یا می توانیم بگوییم شما دچار توهم و معنویت شده اید ؟!
پس وقتی دامنه اهل بیت به این راحتی و تنها بواسطه تعلق خاطر نسبت به کسانی کم و زیاد می شود دیگر خیلی مسخره است که این مسئله را با مسئله علم ژنتیک پیوند بزنیم !
چه اینکه شما ممکن است در خانه گربه ای را هم نگه داری بکنید اما هرگز آن گربه را اهل بیت خود نخواهید دانست !
خود آن وهابی هم اعتراف کردند که " ممکن است ما گاهی وقتها بگوییم ایرانی نیستیم " .
پس وقتی خداوند می فرماید :《 اهلت را - بجز کافران - و مومنان را سوار کن 》مشخص است که خداوند در این آیه وعده نجات اهل بیت و نیز مومنان را داده است .
و وقتی غرق شدن فرزندش را می بیند با تعجب می گوید :《 پسرم جزء اهل بیت من است 》. یعنی مگر قرار نبود اهل بیت من نجات پیدا کنند ؟!
در گفتگوهای عادی نیز ازین مسائل ممکن است بسیار پیش بیاید مثلا یک نفر به شما می گوید : من به خانواده شما احترام می گذارم .
اما وقتی بی احترامی او را نسبت به فرزند خود می بینید می گویید : پسرم جزء خانواده من است . یعنی پس چرا به گفته ی خویش عمل نکردی !

ان شاء الله  در پست بعدی سراغ آیه شریفه تطهیر خواهیم رفت ...


[ سه شنبه 13 مرداد 1394 ] [ 12:48 ق.ظ ] [ جلال ستاری ] [ نظرات ]
بسم الله الرحمن الرحیم

در این پست می خواهیم به جمع بندی مطالب گذشته و همچنین به ساده سازی مطالب پست قبلی - که ظاهرا بدلیل سنگینی مطالب عده ای از دوستان از فهم آن بازمانده اند - بپردازیم .

در پست قبلی گفتیم که لفظ مطلق دلالت بر ماهیت معنا می کند نه بر شمول و فراگیری آن . در پست قبلی این مثال را زدیم : 《علی از اهل ماست》. ظاهرا این مثال مناسب درک بعضی از دوستان نبوده است لذا در این پست مثال قابل فهم تری می زنیم .
مثلا ما می گوییم :《انسان را احترام کن》. انسان در اینجا یک لفظ مطلق است یعنی مقید به هیچ صفتی نیست . یک وقتی هم می گوییم :《انسان مومن را احترام کن》. انسان در اینجا یک لفظ مقید است یعنی مقید به صفت ایمان است . اما نکته بسیار ثقیل و ظریف این است که لفظ بخودی خود نه بر مطلق بودن معنا دلالت می کند و نه بر مقید بودن آن . یعنی وقتی لفظ انسان را استعمال می کنیم معنایی که بواسطه آن لفظ در ذهن ما ایجاد می شود صرفا ماهیت انسان است نه نوع انسان ! یعنی ما در ذهن خود فقط یک انسان را تصور می کنیم اما اینکه آن انسان چه خصوصیتی دارد و آیا مومن است یا غیر مومن و یا مرد است یا زن و یا بزرگ است و یا کوچک هیچ کدام از این صفات و قیدها در آن حالت متصور نمی شود . این وضعیت را اصطلاحا اینگونه بیان می کنیم : 《لفظ مطلق فقط دلالت بر ماهیت معنا می کند نه بر شمول و فراگیری آن 》. یعنی لفظ انسان که بدون قید و صفتی بکار رفته است صرفا بر تصویر یک انسان در ذهن دلالت می کند نه بر چگونگی و صفات و قیدهای او !
یعنی وقتی یک لفظی مثل انسان استعمال می شود باید دنبال قرینه ای بگردیم که معلوم کند منظور از آن لفظ دلالت بر کدام معناست و اگر هیچ قرینه ای پیدا نکردیم فرض را بر این می گذاریم که لفظ بکار رفته دلالت بر اطلاق دارد یعنی مقید به هیچ صفتی نیست . مثلا در مثال فوق اگر قرینه ای دال بر اینکه لفظ انسان دلالت بر کدام انسان می کند نیافتیم بنا را بر این خواهیم گذاشت که منظور تمام انسان هاست اعم از مومن و غیره . که به چنین اصلی اصطلاحا اصالة الاطلاق می گویند .
پس وقتی لفظ《اهل》بطور مطلق بکار می رود ما نمی توانیم بگوییم که در اینجا منظور کدام اهل است مگر آنکه بر آن قرینه ای بیابیم . مثلا یک جا می فرماید :《سار باهله /قصص29》که از داستان چنین بر می آید که در اینجا منظور از اهل ، اهل راه یا به عبارت بهتر همراه است . یا در یک آیه ی دیگر می فرماید :《 و نجیناه و اهله 》. که از عبارت 《 انجیناه  》کاملا مشخص است که منظور از اهل ، اهل دین است . یا در آیه ای دیگر می فرماید : 《 و أهلك إلا من سبق علیه القول و من آمن / هود40 》. و در اینجا بواسطه قرینه 《 و من آمن 》مشخص می شود که منظور از اهل در اینجا اهل بیت است چرا که اگر منظور تمام اهل ایمان بودند دیگر نیازی به آوردن قید《 و من آمن 》نبود . در واقع در تمامی موارد فوق ما بوسیله قرائن تشخیص می دهیم که لفظ مطلق اهل بر کدام یک از معانی آن دلالت می کند . اما متاسفانه بعضی از دوستان وهابی ما وقتی در آیه : 《 سار باهله 》می بینند که منظور از اهل ، همراه حضرت موسی (ع) است نتیجه می گیرند که معنای اصیل اهل همان همراه بودن است و لاغیر .
برای مثال ابتدا پیش از آنکه توجهی به قرینه ی《 و من آمن 》داشته باشند اهل را اینگونه معنا کرده اند :《 "اهل" یعنی یاران و همراهان و در مورد نوح میدانیم یاران و همراه او پیروان دینی وی بودند و کسانیکه پیرو دینی وی نبودند همراه وی نبودند 》.
سپس که ما آن ها را متوجه قرینه ی《 و من آمن 》کردیم این بار دست به تناقض گویی و رد تعریف قبلی از اهل کردند و شماری از ایمان آورندگان را نیز از دایره تعریف قبلی خارج کردند تا تفسیر به رایشان کامل گردد :《 اهل به معنای یاران است که همراه و پیرو نوح بودند و ایمان اورندگان گویا همراه وی نبودند》. 
لطفا در عبارت 《 گویا 》دقت بیشتری بفرمایید !!!
اراجیف اندر اراجیف !!!
سخنان علمی ما کجا و توجیهات این وهابی ها کجا .
قبل از آنکه به سراغ سایر ایرادات ایشان در رابطه با آیه فوق برویم بر می گردیم به ادامه بحثمان در رابطه با اطلاق و تقیید و مثالی که گذشت .
در پست قبلی گفته بودیم که لفظ مطلق به هنگام سقوط ، از ماهیت سقوط می کند نه از شمول ! و در مثال پست قبلی گفتیم که وقتی لفظ مطلق اهل ، سقوط می کند از تمام مصادیقش ساقط می شود . نکته ثقیل بحث این است که چرا وقتی می گوییم :《 علی از اهل ماست 》برای اینکه معلوم شود اهلیت شامل کدام نوع اهلیت است دنبال قرینه می گردیم اما وقتی می گوییم :《 کنعان از اهل ما نیست 》دنبال قرینه نمی گردیم تا ببینیم از کدام اهلیت ساقط شده است و می گوییم از تمام اهلیت ها ساقط شده است ؟!
اکنون با مثال ساده تر دوباره توضیح قبلی را تشریح می کنیم !
وقتی می گوییم :《 انسان را احترام کن 》معلوم نیست که منظورمان کدام نوع انسان است و باید قرینه باشد تا مشخص شود که منظور چه کسانی است .
اما وقتی می گوییم :《 فلانی انسان نیست 》دیگر ما دنبال قرینه نخواهیم گشت چرا که فلانی را از ماهیت انسانیت ساقط کردیم نه از صفاتش یعنی دیگر او را انسان نمی دانیم که بگردیم ببینیم منظورمان از انسان نبودن کدام نوع انسان نبودن بود . دلیل این امر آن است که همانطور که گفتیم لفظ مطلق بر ماهیت دلالت می کند نه بر شمول و مصادیق بنابراین در این حالت اصلا مصادیق و معانی ای وجود ندارد که بخواهد از یکی از آن ها ساقط شود !
پس وقتی می گوییم 《 کنعان از اهل ما نیست 》بطور کامل او را از بحث اهلیت معاف می کنیم و اصلا نوبت به این نمی رسد که بدانیم او از کدام اهلیت ساقط شده است !
استناد کرده اند به آیه《 من النبیین و الصدیقین و الشهداء و الصالحین و حسن اولئك رفیقا 》و گفته اند :《 بدین معنا نیست که شهدا صادق نیستند 》. منظورشان این است که همانطور که شهدا جزء صادقین هستند بنابراین اشکالی ندارد که بگوییم《و من آمن 》هم جزء اهل بوده که مجددا تکرار شده است . آنچه مسلم است این است که در این آیه خداوند چهار مرتبه از مراتب اولیاء خویش را به ترتیب رتبه بیان کرده است بدین معنا که افضل آنها انبیاء هستند و سپس صدیقین و سپس شهداء و سپس صالحین . یعنی هر صالحی مقام شهید را ندارد و هر شهیدی مقام صدیقین را ندارد و هر صدیقی در مقام نبوت نیست . پس هر مومنی هم اهل بیت نوح (ع) نیست ضمن اینکه وهابی عزیز ما《 و من آمن 》را مومنانی که همراه نوح (ع) نبوده اند معنا کرده اند !!!
این پاسخ را هم که می دهیم این بهانه را می آوزند و می گویند منظور از اهل ، همان اهل دین است منتها :《 " و من آمن " را به این دلیل آورده است که اهل بودن دارای مقامی بالاتر از مومن به نوح بودن است و چون هر مومنی مقام اهل بودن نوح را ندارد لذا " من آمن " فقط به این دلیل از " اهل " تفکیک شده است 》.
در پاسخ باید بگوییم 1 - طبق این تفسیر ، مصادیق《 الا من سبق علیه القول 》در مقامی بالاتر از ایمان قرار داشته اند که فقط از فعل《 إحمل 》مستثنا شده اند !!!
ثانیا : و اگر از 《 إحمل 》مستثنا نشده اند و از《اهل》مستثنا شده اند در اینصورت 《 من سبق علیه القول 》باید از《 و من آمن 》مستثنا می شد چرا که طبق تفسیر شما ممکن است کسی مقام والای اهل بودن را نداشته باشد اما مومن باشد حال آنکه در اینجا از اهل بودن ساقط شده ولی ممکن است همچنان مومن باشد و صحیح نیست که مومن را سوار بر کشتی نکنند !
پس تنها یک راه حل می ماند و آن اینکه بپذیریم که طبق قرینه《 و من آمن 》لفظ مطلق اهل در اینجا بر معنای اهل بیت دلالت می کند .
ممکن است دوباره به سبک و سیاق گذشته بازگردند و بگویند که در اینجا منظور از اهل ، اهل بیت است اما《 من سبق علیه القول 》از《 احمل 》مستثنی شده است نه از اهل بیت . که در این مورد جناب فامیل دور پاسخ دقیقی داده اند :《 چنانچه اگر أهل را طبق تفسیر شما أهل دین در نظر بگیریم من سبق علیه القول در أهل دین هم داخل نیستند ، پس نمیتوان آنها را در أهل بیت داخل کرد 》.

مسئه دیگری که در مورد سقوط از اهلیت بیت مطرح کرده اند این است که می گویند :《 اما ما میدانیم پسر نوح همشهری نوح بود چه نوح قبول کند و چه نوح قبول نکند 》.
سپس گفته اند :《 شاید ما هم گاهی بگوییم:"ما ایرانی نیستیم" اما این سخن هیچ تاثیری در واقعیت ندارد 》.
نکته اساسی و دقیق همین است ! بله شما خودتان را دیگر ایرانی معرفی نمی کنید اما در حالیکه ایرانی هستید فقط بخاطر اینکه عقایدتان با عقاید رایج و حاکم متفاوت است و دقیقا به همین دلیل خداوند فرزند نوح را از اهل بیت نوح نمی داند در حالیکه او از اهل بیت نوح است فقط بخاطر اینکه او هم عقیده نوح نیست ! 
در واقع مهم این است که شما خودتان ، خودتان را ایرانی نمی دانید اگرچه شناسنامه شما ایرانی است و مهم این است که خداوند کنعان را از اهل بیت نوح نمی داند اگرچه شناسنامه او چنین نمی گوید !
خب ازین واضح تر !
پاسخ را خودشان داده اند اما باز هم دنبال پاسخ می گردند .
هر کسی که برای حرف و نظر شما احترام قائل باشد براساس نظر شما او نیز شما را ایرانی خطاب نخواهد کرد اما اگر احترامی قائل نباشد خواهد گفت : 《 پسر نوح همشهری نوح بود چه نوح قبول کند و چه قبول نکند 》. 

این بحث همچنان ادامه دارد إن شاء الله ...

[ سه شنبه 6 مرداد 1394 ] [ 01:01 ق.ظ ] [ جلال ستاری ] [ نظرات ]
بسم الله الرحمن الرحیم

در پست قبلی در مورد اهلیت سخن گفتیم و اما اکنون به توضیح در مورد مطلق یا مقید بودن اهلیت می پردازیم .
زمانی که لفظی بطور مطلق استفاده می شود در این حالت اطلاق صرفا برماهیت لفظ دلالت می کند و نه بر شمول و فراگیری آن . مثلا وقتی می گوییم 《علی از اهل ماست 》در این حالت صرفا به اهل بودن علی اشاره می کنیم اما اینکه علی در چه نسبتی از اهلیت با ما قرار دارد این نیازمند وجود قرینه است .
مثلا آیا علی اهل خانه ماست یا اهل دین ما یا اینکه همزمان هم اهل خانه ماست و هم اهل دین ما و هر اهلیت دیگری ؛ این نیازمند قرینه است . در واقع بدون وجود قرینه ما نمی توانیم تشخیص دهیم که علی صاحب کدام اهلیت و یا اهلیت هاست ؟!
ممکن است علی فقط اهل دین ما باشد و یا ممکن است صاحب تمام اهلیت ها اعم از اهل دین بودن یا اهل خانه بودن یا اهل محله بودن و هر اهلیت دیگری نسبت به ما باشد .
بنابراین وقتی لفظ 《اهل》 را بطور مطلق بکار می بریم صرفا مشخص می کنیم که او از اهل ماست اما اینکه صاحب کدام اهلیت یا اهلیت هاست فقط به کمک قرینه قابل تشخیص است .
مثلا وقتی خداوند می فرماید : 《  فلما قضى موسى الأجل و سار بأهله [...] و چون موسى آن مدت را به پایان رسانید و اهلش به همراه برد [...] - قصص / 29》.
در این آیه واژه 《اهل》بطور مطلق بکار رفته است و برای اینکه بدانیم منظور از اهل چه کسی یا کسانی هستند باید قرائن را ببینیم و قرائن حاکی از آن است که منظور از 《اهل》در اینجا همان اهل بیت اوست نه سایرین . ممکن بود قرائن حاکی از آن باشد که منظور از اهل در اینجا اهل ایمان بودند .
اما چون بعضی از دوستان دانشی نسبت به مسئله اطلاق و تقیید ندارند فکر کردند که باید《اهل》را فقط به معنی《همراه 》معنا کنند تا در این آیه 《اهل》 معنای همسر را بدهد که همراه موسی (ع) بود و عجب چاره جویی جالبی کردند !
بر اساس آنچه توضیح دادیم لفظی که مطلق است و قرینه ای ندارد در هنگام سقوط ، از ماهیتش سقوط می کند نه از مصادیقش چرا که در حالت اطلاق ، بواسطه نبودن قرینه مصادیقی وجود ندارد و فقط ماهیت است که مطرح است .
پس وقتی می گوییم 《کنعان از اهل ما نیست 》چون در اینجا هیچ قرینه ای نیست که مشخص کند او از کدام یک از اهلیت ها ساقط شده است لذا از اصل ماهیت اهلیت ساقط می شود نه از مصادیقش .
اما سوال و اشکال بسیار مهم این است که اگر کنعان از تمام اهلیت ها ساقط شده است پس آیا او دیگر حتی اهل محله ما نیز نیست و اهل سرزمین ما نیز نیست ؟! پس کنعان اهل کجاست ؟!
پاسخ به این سوال را ابتدا با مثال و سپس به استناد آیات قران می دهیم .
اولا ما بارها و بارها از عبارت 《ساقط شدن》استفاده کرده ایم . یعنی فلانی ابتدا اهلیت را داشته است اما بعدها از آن اهلیت ساقط شده است . این ساقط شدن واضح است که جنبه ای معنوی دارد .
یک مثال : پدری خطاب به فرزندش می گوید : تو بعد از این دیگر فرزند من نیستی !
آیا منظور پدر این است که تو بعد ازین دختر من هستی ؟! یا بعد از این دختر خاله من هستی ؟! یا بعد ازین باید بگویند فلانی هیچ پسری را به دنیا نیاورده ؟!
کاملا واضح است که منظور از ساقط شدن پسر از فرزندی ، ساقط شدن از یک مقام معنوی نسبت به پدرش است !
یا مردم یک شهر خطاب به یک نفر می گویند : فلانی بعد ازین همشهری ما نیست !
آیا منظور این است که او فاقد هیچ گونه شهری نیست و متعلق به سیاره مریخ است ؟!
ممکن است عده ای از مردم همان شهر که از دوستان او هستند خطاب به او بگویند : فلانی تا ابد همشهری ماست !
وقتی یک نفر از اهلیت ساقط می شود نسبت به آن شخصی که مد نظر است از اهلیت ساقط می شود مثلا عده ای او را همشهری خود می دانند و عده ای او را از اهلیت نسبت به همشهری بودن ساقط می دانند . یا ممکن است پسری از اهلیت نسبت به پدرش ساقط شود اما از اهلیت نسبت به پدربزرگش ساقط نشود !
و اما آیه 40 سوره مبارکه هود : 《 حتى إذا جاء أمرنا و فار التنور قلنا احمل فیها من كل زوجین اثنین و أهلك إلا من سبق علیه القول / تا آن گاه که فرمان ما دررسید و تنور فوران کرد، فرمودیم: در آن از هر حیوانى یک جفت، با اهلت مگر کسى که قبلا در باره او سخن رفته است حمل کن 》.
 دوستان وهابی ما می گویند اگر منظور خداوند از《اهل》، اهل بیت نوح (ع) بود پس با توجه به آیه فوق در آن صورت باید بگوییم که نوح (ع) فقط اهل بیتش را سوار بر کشتی کرد !
اولا : ما گفتیم که وقتی واژه 《اهل》بطور مطلق می آید ما نمی توانیم بگوییم که منظور از اهل دقیقا چه کسانی هستند یعنی نمی توانیم بگوییم که منظور اهل بیت هستند یا اهل دین یا هر اهلیت دیگری . بنابراین برای فهمیدن اینکه در این آیه منظور از اهل چه کسانی هستند باید قرینه ای بیابیم .
می گویند : چون نوح (ع) قرار بود همه مومنان را سوار بر کشتی کند پس معلوم می شود که منظور از اهل ، اهل ایمان هستند نه اهل بیت و این هم قرینه .
بسیار خب ! ظاهرا درست است !
و اما زرنگی دوستان وهابی ما !
ادامه ی آیه فوق چنین می فرماید :《 و من آمن و ما آمن معه إلا قلیل / و کسانى که ایمان آورده اند را [نیز سوار کن ] و با او جز اندکى ایمان نیاورده بودند 》.
حال سوال ما از دوستانمان این است : اگر در این آیه منظور از《اهل》، اهل ایمان است پس چرا در انتها می فرماید : اهلت را و کسانی را که ایمان آورده اند را سوار کن ؟!
اگر منظور از اهل ، همان اهل ایمان بود دیگر نیازی به گفتن 《 و من آمن 》نبود !!!
پس عبارت 《 و من آمن 》قرینه ای ست که دلالت می کند منظور از 《اهل》در این آیه 《 اهل بیت 》است نه همه اهل ایمان . پس فرزند و زن نوح (ع) از اهل بیت بودن ساقط شده اند .
اما متاسفانه این دوستان که در واقع اهل تفسیر به رای هستند آیه را نصف و نیمه می خوانند و قرینه ای را که تعیین کننده نوع اهلیت است را پنهان می کنند تا نتیجه مورد نظر خود را بگیرند و جالب اینجاست که به ما تهمت فتنه انگیزی و توسل به آیات متشابه را می زنند .
گفته اند : 《 چون فرزند نوح فقط بخاطر کفر از اهلیت ساقط شده است بنابراین او از اهلیت دینی ساقط شده است نه از سایر اهلیت ها 》.
اگر چه با توجه به قرینه ای که ذکر کردیم کاملا مشخص شد که در اینجا منظور از 《اهل》، اهل بیت است اما به این سوال هم پاسخ می دهیم .
ممکن است یک نفر بخاطر کفر نه تنها ایمانش را بلکه تابعیتش نسبت به یک کشور و حتی صلاحیتش نسبت به اموال خودش را هم از دست بدهد و حتی ممکن است نکاح او نسبت به همسرش هم فسخ گردد !

بازهم منتظر پست های بعدی ما در این زمینه باشید ...

[ یکشنبه 28 تیر 1394 ] [ 12:00 ق.ظ ] [ جلال ستاری ] [ نظرات ]
بسم الله الرحمن الرحیم

در ادامه پست های قبلی در این پست می خواهیم به بررسی انواع اهلیت بپردازیم .
《 علی از اهل مدرسه ماست 》، 《 رضا از اهل کلاس ماست 》، 《 صادق از اهل محله ماست 》، 《 احمد از اهل خانه ماست 》 ، 《 مهدی از اهل شهر ماست 》 ، 《 نیما از اهل دین ما نیست 》،《 کنعان از اهل ما نیست 》.

نیما از اهل دین ما نیست یعنی چه ؟!
یعنی او از اهل دین ما نیست لیکن ممکن است از اهل مدرسه ما باشد .

اما کنعان از اهل ما نیست یعنی چه ؟!
یعنی کنعان نه از اهل مدرسه ، نه از اهل کلاس ، نه از اهل محله ، نه از اهل خانه و نه از اهل دین ماست !

بنابراین وقتی می گوییم فلانی از اهل ما نیست بطور مطلق او را از اهلیت ساقط می کنیم و هرگونه نسبت اهلیت او با خودمان را منکر می شویم .
مثل فرزند حضرت نوح (ع) که خداوند او را به طور کلی از اهلیت ساقط می کند و به عبارت بهتر اهلیت او را نسبت به حضرت نوح (ع) فسخ می کند :《  قال یا نوح إنه لیس من أهلك إنه عمل غیر صالح [...] / فرمود: اى نوح ، او در حقیقت از اهل تو نیست ، او کردارى ناشایسته است [...] - هود / 46 》.

بنابراین بر خلاف نظر تفسیر به رای عده ای ما نمی توانیم از سوی خودمان کلمه 《دین》را به آیه اضافه کنیم و بگوییم که منظور خداوند از اهل ، فقط اهل دین بوده است و فرزند نوح همچنان اهل بیت اوست !

در مورد اهل بیت هنوز سخن ها داریم ...


[ شنبه 27 تیر 1394 ] [ 01:23 ق.ظ ] [ جلال ستاری ] [ نظرات ]
بسم الله الرحمن الرحیم

در ادامه پست قبلی به بررسی مسائل دیگری در ارتباط با رابطه 《مستثنی 》با 《مستثنی منه》 می پردازیم .

فرض کنید شما با یکی از دوستانتان به اسم علی قهر کرده اید و اکنون با او دوست نیستید .
در یک جمعی از دوستانتان با همه دست می دهید به غیر از آن دوستی که با او قهر هستید .
و سپس می گویید : 《 با دوستانم دست دادم بجز علی 》.
آیا با توجه به ارتباط مستثنی و مستثنی منه ما باید حتما نتیجه بگیریم که علی هنوز هم دوست شماست چرا که مستثنی منه 《دوستان》 هستند ؟! آیا چون علی اکنون دوست شما نیست اصلا لازم نبود نام او را در جمله خود می آوردید و اصلا لازم نبود که ماجرای ساقط شدن او از دوستی خود را به این شکل بیان می کردید ؟!
خب ! به همین ترتیب خداوند می خواهد ماجرای نجات اهل لوط و ساقط شدن زن او از اهلیت و در نتیجه عدم نجاتش را بیان کند .
می فرماید : 《  [...] لننجینه و أهله إلا امرأته كانت من الغابرین / او و اهلش را جز زنش که از باقى ماندگان است حتما نجات خواهیم داد - عنکبوت / 32 》.
ما پیش ازین به استناد آیه 46 سوره مبارکه هود فهمیده ایم که نافرمانی از پیامبر موجب سقوط از اهلیت می شود : 《  قال یا نوح إنه لیس من أهلك إنه عمل غیر صالح / فرمود: اى نوح، او در حقیقت از اهل تو نیست، او کردارى ناشایسته است 》.
پس نمی توانیم به صرف اینکه خداوند فرموده است 《 اهل لوط را نجات دادیم بجز زنش 》نتیجه بگیریم که لابد زنش همچنان از اهل اوست و اگر اهل او نبود لازم نبود که به آن اشاره بکند !
زن لوط (ع) اکنون از اهل لوط نیست اما همچنان در جمع آنهاست مثل علی که دوست شما نیست اما همچنان در جمع شماست و شما برای نشان دادن ساقط شدن آنها از اهلیت و دوستی اینگونه بیان می کنید : 《 با دوستانم دست دادم بجز علی 》 ،《 اهل لوط را نجات دادیم بجز زنش 》.
به همین سادگی !!!
بحث ما در مورد آیه تطهیر همچنان ادامه دارد ...

[ جمعه 26 تیر 1394 ] [ 03:32 ق.ظ ] [ جلال ستاری ] [ نظرات ]
بسم الله الرحمن الرحیم

در ارتباط با مسئله اهل بیت اولین مسئله ای که نظر انسان را جلب می کند این است که منظور از اهل بیت چه کسانی هستند ؟
البته در وهله اول اینطور بنظر می رسد که اهل بیت تمام اعضای خانواده هستند و البته درست است !
اما مسئله ای که این موضوع را به چالش می کشد این است که خداوند در آیه ای از قران خطاب به حضرت نوح ( ع ) می فرماید : 《  قال یا نوح إنه لیس من أهلك إنه عمل غیر صالح فلا تسئلن ما لیس لك به علم إنی أعظك أن تكون من الجاهلین  / فرمود: اى نوح، او در حقیقت از کسان تو نیست، او[داراى ] کردارى ناشایسته است. پس چیزى را که بدان علم ندارى از من مخواه. من به تو اندرز مى دهم که مبادا از نادانان باشى - هود / 46 》.
 در این آیه خداوند می فرماید که آن عضو از اهل بیت پیامبر که دارای عمل صالح نیست جزء اهل بیت پیامبر محسوب نمی شود .
اما کسانی که دنبال تطهیر زنان پیامبران هستند می خواهند بر این استثنایی که خداوند بر اهل بیت پیامبران قائل شده است استثنایی مجدد وارد کنند !
می گویند زنان پیامبران حتی اگر عملی غیر صالح داشته باشند بازهم جزء اهل او حساب می شوند و فقط در صورت طلاق ، زن از اهلیت ساقط می شود .
آن ها برای این منظور استناد می کنند به آیه 83 سوره مبارکه اعراف که می فرماید : 《  فأنجیناه و أهله إلا امرأته كانت من الغابرین / پس او و خانواده اش را غیر از زنش که از زمرهء باقیماندگان بود نجات دادیم . 》.
به استناد این آیه می گویند که زن حضرت لوط (ع) با اینکه از نافرمانان بود بازهم خداوند او را جزء اهل بیت پیامبر خطاب می کند .
ابتدا قبل از توضیحاتمان در مورد این آیه باید یک توضیحی در مورد مثال های گوناگون و متناقضی که در ارتباط با مسئله استثنائات می شود زد می دهیم .
مثلا می گوییم : 《 دانش آموزان آمدند الا علی 》. آیا در این مثال می توان به قطع گفت که علی هم جزء دانش آموزان بوده است یا نه ؟
خب اگرچه دانش آموزان مستثنی منه هستند اما بحث بر سر این است که آیا علی که حکم استثنا را دارد از از آمدن استثنا شده است یا از جمع دانش آموزان ؟!
به عبارت دیگر آیا می شود بگوییم که علی لزوما جزء دانش آموزان نیست و ممکن است معلم دانش آموزان باشد و صرفا او را به این دلیل که در جمع دانش آموزان است همراه آن ها آورده ایم ؟! 
در واقع مستثنی منه《 آمدن 》است و علی از گروهی که قرار بود بیایند مستثنا شده است نه لزوما از گروه دانش آموزان .
توضیح بهتر اینکه در اینجا دو گروه و دو مستثنی منه را می توان تصور کرد : 1- دانش آموزان 2- گروهی که می آیند .
پس منطقا هیچ اشکالی ندارد که علی را جزء گروه دوم قلمداد کنیم که از آمدن استثنا شده است نه لزوما جزء گروه اول که او را دانش آموزی قلمداد کنیم که از جمع آن ها بازمانده است .
پس در مورد زن حضرت لوط (ع) نیز می توان دو مستثنی منه قائل شد : 1- اهل بیت 2- نجات یافتگان
پس می توان چنین گفت که زن لوط (ع) لزوما جزء اهل بیت او نیست بلکه صرفا زن اوست که پیش از این بواسطه نافرمانی از اهلیت ساقط شده است و اکنون از گروه نجات یافتگان مستثنا شده است .
پس همانطور که می بینید در مثال های مختلف در رابطه با استثنا و مستثنی منه نمی شود با قطعیت گفت که استثنا از چه چیزی مستثنی شده است مگر اینکه قرینه قانع کننده ای در  دست باشد .
اما برای اینکه عده ای به این توضیح علمی ما ایراد غیر علمی وارد نکنند مثالی از قران در این مورد می زنیم .
خداوند در آیات متعددی از جمله آیه 61 سوره مبارکه الاسراء که می فرماید : 《  و إذ قلنا للملائكة اسجدوا لآدم فسجدوا إلا إبلیس قال أ أسجد لمن خلقت طینا / و هنگامى را که به فرشتگان گفتیم: «براى آدم سجده کنید» پس [همه ] جز ابلیس سجده کردند. گفت: «آیا براى کسى که از گل آفریدى سجده کنم؟ 》.
همانطور که مشاهده می فرمایید در این آیه دو مستثنی منه وجود دارد : 1- فرشتگان 2- سجده کنندگان
یعنی ابلیس از جمع سجده کنندگان مستثنی شده است نه اینکه فرشته ای بوده است که از سجده کردن مستثنی شده است .
و اگر در آیات دیگر خداوند توضیح نمی داد که ابلیس از طائفه جن هاست ممکن بود ما مستثنی منه دوم را نادیده بگیریم و او را فرشته ای بدانیم که سرپیچی کرده است .
اما آیه ای دیگر که به استناد آن می گویند زنان پیامبران از اهلیت شوهرشان ساقط نمی شوند آیه 40 سوره مبارکه هود است که می فرماید : 《  حتى إذا جاء أمرنا و فار التنور قلنا احمل فیها من كل زوجین اثنین و أهلك إلا من سبق علیه القول و من آمن و ما آمن معه إلا قلیل / تا آن گاه که فرمان ما دررسید و تنور فوران کرد، فرمودیم: «در آن [کشتى ] از هر حیوانى یک جفت، با اهلت - مگر کسى که قبلا در باره او سخن رفته است - و کسانى که ایمان آورده اند، حمل کن.» و با او جز[عدهء] اندکى ایمان نیاورده بودند . 》.
توضیحشان این است که اگر منظور از 《 من سبق علیه القول 》هم فرزند و هم زنش بود در این صورت باید پرسید که اولا : چرا نوح در هنگام نزول عذاب برخلاف وعده الهی به غرق شدن فرزندش اعتراض می کند و ثانیا : چرا برای زنش طلب نجات نمی کند .
بنابراین نتیجه می گیرند که اولا : خداوند در 《 من سبق علیه القول  زن نوح را با وجود نافرمانی همچنان جزء اهل او می دانست و فقط او را نه از اهلیت بلکه فقط از نجات استثناء کرده بود لذا نوح متوجه شده بود که زنش قرار است غرق شود و برای همین در هنگام غرق شدن او اعتراضی نکرد ثانیا : چون نمی دانست که از فرزند بواسطه نافرمانی اصلا جزء اهل بیت محسوب نمی شود تصور می کرد که اگر قرار بود که او هم مثل زنش غرق شود خداوند در 《 من سبق علیه القول 》نام او را می آورد .
اما توضیحات ما !
اولا : فرزند نوح (ع) کفر خود را پنهان کرده بود و حضرت نوح (ع) بواسطه حسن ظن بنا را بر اقرار فرزندش مبنی بر ایمان قرار داده بود لذا فرزند او در کنار کشتی بود و هنگام حرکت کشتی نوح (ع) او را خطاب می کند که : 《  و هی تجری بهم فی موج كالجبال و نادى نوح ابنه و كان فی معزل یا بنی اركب معنا و لا تكن مع الكافرین / و آن [کشتى ] ایشان را در میان موجى کوه آسا مى برد، و نوح پسرش را که در کنارى بود بانگ درداد: «اى پسرک من، با ما سوار شو و با کافران مباش - 42 / هود 》.
بنابراین نوح از کفر زنش آگاه بود اما از کفر فرزندش نه و برای همین از غرق شدن فرزندش شگفت زده شد اما از غرق شدن زنش نه آنچنانکه در آیه بعدی خداوند او را از نا صالح بودن فرزندش باخبر می کند و می فرماید : 《 قال یا نوح إنه لیس من أهلك إنه عمل غیر صالح فلا تسئلن ما لیس لك به علم إنی أعظك أن تكون من الجاهلین / فرمود: «اى نوح، او در حقیقت از کسان تو نیست، او[داراى ] کردارى ناشایسته است. پس چیزى را که بدان علم ندارى از من مخواه. من به تو اندرز مى دهم که مبادا از نادانان باشى - 46 / هود 》.
ثانیا : قرار نیست تصور کنیم خداوند مصادیق 《 من سبق علیه القول 》را با ذکر اسامی نام برده است  بلکه می تواند مصداقی کلی باشد مثل آیه 124 سوره مبارکه بقره که خداوند خطاب به حضرت ابراهیم (ع) می فرماید : 《  و إذ ابتلى إبراهیم ربه بكلمات فأتمهن قال إنی جاعلك للناس إماما قال و من ذریتی قال لا ینال عهدی الظالمین  / و چون ابراهیم را پروردگارش با کلماتى بیازمود، و وى آن همه را به انجام رسانید، [خدا به او] فرمود: «من تو را پیشواى مردم قرار دادم.» [ابراهیم ] پرسید: «از دودمانم [چطور]؟» فرمود: «پیمان من به بیدادگران نمى رسد . 》. در این آیه خداوند نام کسانی را که عهد الهی به آن ها نمی رسد را ذکر نمی کند بلکه بطور کلی ظالمین را مستثنا می کند بنابراین نباید فکر کنیم مصادیق 《 من سبق علیه القول 》نیز لزوما به همراه اسامی آنها آمده است .
و اما نکته مهمتر !!!
در آیه 76 سوره مبارکه انبیاء خداوند می فرماید : 《  و نوحا إذ نادى من قبل فاستجبنا له فنجیناه و أهله من الكرب العظیم  / و نوح را[یاد کن ] آن گاه که پیش از[سایر پیامبران ] ندا کرد، پس ما او را اجابت کردیم، و وى را با اهلش از بلاى بزرگ رهانیدیم . 》
نیز در آیه 76 سوره مبارکه صافات می فرماید : 《  و نجیناه و أهله من الكرب العظیم / و او و کسانش را از اندوه بزرگ رهانیدیم . 》.
همانطور که در این دو آیه شریفه ملاحضه می فرمایید خداوند بدون قید استثناء می فرماید که اهل نوح را نجات دادیم . حال اگر زن حتی بواسطه نافرمانی هم از اهلیت ساقط نمی شود و همچنان جزء اهل بیت محسوب می شود براساس این آیات بگوییم که خداوند زن نوح را هم نجات داده است !!!

توضیحات ما در رابطه با آیه تطهیر بسیار زیاد است و به اینجا ختم نمی شود
منتظر پست های بعدی ما باشید .

[ سه شنبه 23 تیر 1394 ] [ 11:17 ب.ظ ] [ جلال ستاری ] [ نظرات ]
بسم الله الرحمن الرحیم

ترفند دولتی ها 

تا میخوای کوچکترین نقدی به دولت فعلی بکنی میگن :
《 زمان دولت قبلی کجا بودید ؟! 》

واقعا نفرت آوره که ما در این دولت باید خفه بشیم و انتقاد نکنیم فقط به خاطر اینکه در دولت قبلی بعضی مشکلات بود ضمن اینکه وکیل الدوله ها از کجا میدونن که ما در زمان دولت قبلی اعتراض نمی کردیم ؟!

[ پنجشنبه 4 تیر 1394 ] [ 09:01 ب.ظ ] [ جلال ستاری ] [ نظرات ]
بسم الله الرحمن الرحیم

در این پست می خواهیم به بررسی اظهار نظرها و استدلالات حکیمانه برقعی و شاگردانش بپردازیم !
می گویند : « من سوالم این است که چرا در کشور امام زمان چنین برخوردی با مدعی امام زمان میشود؟ آیا فکر نمیکنید به همین دلیل است که امام زمان ظهور نمیکند؟ » !
از نظر این فرد باهوش ، اگر کسی در خیابان فریاد زد و گفت که من امام زمان هستم باید حرف او را قبول کرد و بدون طلب هیچ نشانه و برهانی او را به عنوان امام زمان پذیرفت ! دقیقا" با همین فکر ناقص بود و هست که عده ای بعد از وفات پیامبر (ص) فکر می کردند که خلیفه و جانشین پیامبر (ص) کسی هست که ادعا کند  " من خلیفه هستم " و اگر چنین ادعایی کرد باید ادعای او را پذیرفت در غیر این صورت خروج بر علیه خلیفه مسلمین شکل گرفته است و خروج کننده ملحد است !
گویی برقعی و شاگردانش فکر می کنند کسی که از سوی خداوند برگزیده شده است به هنگام ظهورش هیچ علامت و نشانه ای که صدق ادعایش را اثبات کند نخواهد داشت و ظهور کننده در وسط خیابان های تهران ظهور خواهد کرد !
البته این استدلال ِ !!! ایشان به قدری ناچیز است که نیازی به نقد نداشت لیکن برای اینکه فکر نکنند شبهه ی مهمی مطرح کرده اند که شیعیان از پاسخ دادن به آن عاجزند لذا پاسخ آن را دادیم . متاسفانه این ها حتی توانایی مطرح کردن شبهه را هم ندارند !
می گویند : « داستان اعتقاد به منجی از کوفه شروع شد » .
بسیار خوب ! احتمالا" از نظر ایشان داستان اعتقاد مسیحیان و سایر ادیان نیز از کوفه شروع شده است !
اما یک سوال از این دانشمندان متفکر دارم . بعضی از اهل سنت معتقدند که منجی ای به نام مهدی در آینده متولد خواهد شد . سخن شخصی به نام " بنده خدا " را که در وبلاگ جناب اسلام کامنتی گذاشته است را عینا" نقل می کنم : « من منکر وجود کسی به اسم مهدی نیستم. ولی او در اخرالزمان متولد خواهد شد. » .
سوال ما این است که اعتقاد این اهل سنت محترم و همفکر خودتان را چگونه توجیه می کنید ؟! آیا آن ها هم به امام حسین (ع) نامه نوشتند و چون امام حسین (ع) شهید شد فکر کردند که لابد یک شخصی در آینده می آید و انتقام اهل سنت را از اهل سنت می گیرد ؟؟؟!!!
به سخنان و تحلیل های بسیار عالمانه یکی از برادران وهابی خوب دقت کنید ! : « یزید وقتی فهمید شهادت حسین دشمنی بیش از حد مسلمانان را در پی خواهد داشت به جای شعر و شاعری دستور داد تا مرثیه خوانی کنند و اذهان مسلمانان را منحرف کنند » .
از نظر این تحلیل گر ! عزاداری برای امام حسین (ع) موجب انحراف اذهان مسلمین از مسئله عاشورا می شود و از سوی دیگر هدف از عزاداری به رخ کشیدن ظلم هایی ست که در حق شیعیان رفته است ! در واقع مسلمین در زمان یزید بواسطه ی ظلمی که در شده بود متوجه اوضاع شده بودند اما شیعیان با برپایی عزاداری همه چیز را خراب کردند و اذهان منحرف شد !
شاگردان برقعی به نظرات آقای عبدالکریم سروش استناد می کنند که می گویند : « این اقلیت بودن همیشه با شیعیان بود،برای اینکه سود دارد ، برای اینکه فوائدی دارد » . تصور عبدالکریم سروش بر اساس این فرمایششان این است که شیعه به اختیار خود ترجیح داده است اقلیت شود چون اقلیت بودن منافعی دارد !
در ادامه گفته اند : « این مظلومیت یک اندیشه دیگری را هم که متناسب با آن بود،پدید آورد؛اندیشه یک منجی » . سوال خودمان را از عبدالکریم سروش و از وهابیون باهوش دوباره می پرسیم ! با این تحلیل عمیقی که ارائه دادید پس اعتقاد مسیحیان و سایر ادیان و از همه مهمتر - تاکید می کنم از همه مهمتر - اعتقاد بسیاری از اهل سنت به وجود منجی را چگونه توجیه می کنید ؟؟؟!!!
ایها الوهابیون ! آیا در میان شما کسی هست که پاسخ ما را بدهد ؟!
جناب اسلام در ادامه و بر اساس منطق دکتر سروش گفته اند : « متاسفانه این حس مظلوم نمایی همیشه باعث میشود تا اقلیت ها از اکثریت ها احساس تنفری هم داشته باشند » . بسیار خوب ! ما که اصلا" هیچ نفرتی نسبت به برداران و خواهران اهل سنت نداریم اما شما وهابیون که به اصطلاح اکثریت هستید ، نفرت خودتان نسبت به شیعیان را چگونه توجیه می کنید ؟! همان شماها که مدام در پی توهین و تمسخر مخالفینتان هستید !
گفته اند : « اقلیت ها را در زمان صفویان ببینید که شاه اسماعیل شیعی وقتی قدرت گرفت تمام اکثریت دینی (اهل سنت) خودش را از دم تیغ گذارند » . برای این شخص باهوش توصیه می کنم که تاریخی را که سعود منحوس در عربستان به قدرت رسید و پایه ی خاندان سعودی را بنا کرد را مطالعه بکنند تا بدانند که این اکثریت چگونه مخالفین خود اعم از شیعه و سنی را از دم تیغ گذراندند و فقط وهابیون را به حال خود رها کردند . ملت ایران خود به گذشته پادشاهانشان معترض بودند و برای همین قیام کردند اما این تاریخ ناشناسان و تحلیگران مغلطه باف رفتار داعش با شیعیان و با مخالفینشان و نیز رفتار آل سعود با شیعیان را بر اساس آن تحلیل عالمانشان چگونه توضیح خواهند داد ؟!
به این سخن حکیمانه از یکی از برادران وهابی توجه بفرمایید : « خلاصه کلام اینکه امامان شیعه روابط حسنه ای با خلفای وقت داشتند . » !
و اکنون به این سوال ما خوب دقت کنید ! : اگر ائمه (ع) روابط حسنه ای با خلفاء داشته اند اصلا" چرا مسئله ای به نام امامت شیعه بوجود آمده است ؟! یعنی ائمه (ع) هیچ مشکلی با هیچ کسی نداشتند و همینطور از سر تفنن خواستند یک مذهبی به نام مذهب تشیع را راه اندازی کنند !!!
واقعا" به شاگردان برقعی با این هوش سرشاری که دارند باید دست مریزاد گفت !
گفته اند : « علمای شیعه نوادگان پیامبر را یکی پس از دیگری به عنوان امام معرفی میکردند » . بسیار خوب حضرات دانشمند ! آیا شما اخیرا" متوجه شده اید که در بین شیعه خائنینی بودند که از راه ائمه (ع) منحرف شده بودند و در بین مذهب شیعه فرقه هایی را ایجاد کرده بودند ؟! از اینکه کشف جدیدتان را هم در اختیار ما گذاشتید سپاسگزاریم !
مسائل دیگری را هم مطرح کرده اند که ارزش بررسی ندارد مانند مسائلی از این قبیل که مثلا" علماء شیعه به اسم مال امام از مردم زکات می گرفتند و از این حرفها . جالب اینجاست که غیر مسلمین و غیر موحدین هم در مورد مسلمین همین حرف ها را می زنند و می گویند که مدعیان پیامبری بخاطر رسیدن به مطامع دنیوی مردم را فریب می دانند و از آن ها زکات و خمس و غیره می گرفتند !
باز هم به فرمایشات گهربار دکتر سروش تکیه کرده اند و گفته اند : « عبدالکریم سروش نکته قابل تاملی برای امام زمان میگوید او بیان میکند امام زمان هیچ وقت یک منجی بشری نبود بلکه فقط امامی برای نجات شیعه بود » . هم دکتر سروش و هم کسانی که سخنان او را طوطی وار و بدون بررسی قبول می کنند باید به این سوال پاسخ بدهند که : مگر امام زمان (عج) قبلا" ظهور کرده اند که ایشان می گویند امام زمان هیچ وقت منجی بشر نبود ؟!
واقعیت این است که این ها در ذهن خود گرفتار توهم شده اند و نمی توانند حقیقت را بدون تعصب دریافت کنند ! باز هم باید به این سوال ما جواب دهند که : با این توصیفات و با تحلیل هایی که از وضعیت شیعه ارائه دادند ، منجی ای که اهل سنت به آن معتقدند چگونه منجی ای هست ؟!
یکی از به اصطلاح شیعیان که اخیرا" به مذهب وهابیت مشرف شده اند نظراتی داده اند که به بررسی نظرات ایشان هم می پردازیم . اما نکته جالب اینجاست که همه کسانی که شیعه بوده اند و در وبلاگ وهابیون ادعا می کنند که تغییر عقیده داده اند نامشان یا " علی " هست و یا " علی رضا " !!!
ایشان به نقل از برقعی باهوش گفته اند : « علامه میگویدهیچ اثری ازمهدی ومهدویت درقرآن نیست ولذا روایات راساخته جعّالین وکذّابین دانسته که که درهمه امم گذشته وجود داشته وهمه درانتطار کسی هستند!ازجهودگرفته! تامسیحیان ! تازردشتیان! وتامذاهب مختلفه مسلمان! » .
جالب اینجاست که این ها از یک طرف می گویند که اعتقاد به مهدویت بخاطر عقده های شیعیان و کمبود های آنان است از طرف دیگر می گویند که شیعیان اصلا" کمبودی نداشته اند و در زمان خلفاء در رفاه کامل بوده اند و از طرف دیگر می گویند چون در همه ی ادیان و مذاهب اعتقاد به یک منجی وجود دارد در نتیجه هم آنان و هم شیعیان دروغ می گویند !!!
در ادامه گفته اند : « علامه می فرماید اگرقراربراین بودکه امام زمانی بااین تشکیلات ومعجزات بیایداولین نشان آن این بودکه به سنت خداوند درحق انبیاء عظام الهی یعنی 124000پیامبرصلوات الله علیهم درزمان همان ملت، متولدشده وآنگاه پس ازحکم الهی دست به کار ابلاغ رسالت شود وچه لزومی دارد که هزاران سال زودترکسی به دنیاآمده وسرگردان در دشت وکوه مردم رابه انتظارخودوادارکند؟؟؟!! » .
اولا" : اهل سنت به وجود چنین امامی که قرار است در آینده متولد شود معتقد هستند و اگر شما در گفته ی خود صادق هستید پس لااقل به آن منجی ای که اهل سنت به آن اعتقاد دارند و نامش مهدی ست و در آینده متولد خواهد شد ایمان بیاورید ! اینکه شما ایمان نمی آورید نشانه ی این است که حتی اگر مهدی موعود مطابق میل شما هم می بود باز به او ایمان نمی آوردید .
ثانیا" : بنای قطعی خداوند بر این نبود که منجی خود را غایب گرداند بلکه اگر مسلمین راه قران و پیامبر گرامی اسلام (ص) را در پیش می گرفتند اصلا" نیازی به غیبت امام نبود و ائمه یکی پس از دیگری امامت مسلمین و در نهایت امامت کل بشریت را بر عهده می گرفتند بنابراین اصل بر این بود که امام متولد شود و مسلمین با تمسک به او راه نجات را بر گزینند و حجتی بر خداوند نداشته باشند و چون بعد از ولادت امام زمان (عج) نالایقی مردم در نگهداری از آخرین حجتش معلوم گردید لذا خداوند آخرین حجتش را تا زمانی که شرایط برای دریافت منجی در مردم آماده گردد غایب گردانید پس ، اصل بر تولد و منجی گری امام زمان (عج) بود نه بر تولد و غایب شدنشان !
اما هیهات که مغز برقعی کشش فهم این مطالب را داشته باشد !
باز هم به نقل از علامه (!) برقعی گفته اند : « علامه می فرماید اصلاً نه تنهاآیات قرآن مهدویت رابه این شکل تاییدنکرده بلکه کاملاً برخلاف آن استبارهاخداوندفرموده اگرخداونداراده کندمردم رابه جبرامت واحده قرارمیدهدولی سنت اوچنین نیست! » . اگر قرار بر جبر بود که خداوند دیگر امام زمان (عج) را غایب نمی گرداند و اعتقاد به مسئله منجی الهی مثل اعتقاد به یک رسول الهی ست . آیا ارسال پیامبر برای هدایت بشر به معنای جبر در هدایت انسان هاست ؟!
باز هم به نقل از علامه (!) گفته اند : « علامه می نویسد اینکه می گویندامام زمان همیشه جوان مانده است نیز برخلاف قرآن کریم است ومن نعمّره ننکسه فی الخلق.. هرکس اوراعمرطولانی دهیم پیرش نموده وشکسته خواهدشد » .
اولا" : این علامه گرانقدر باید توضیح بدهند که از نظر ایشان عمر طولانی چند سال است ؟! مثلا"در زمان ما صد سال عمر کردن نشانه طولانی بودن عمر است و معمولا" کسی که به صد سالگی می رسد شکسته و ناتوان می شود اما در زمان های قدیم صد سال عمر تازه اول جوانی محسوب می شد . یا مثلا" به فرموده قران حضرت نوح (ع) نزدیک به دو هزار سال عمر کردند اما طبیعی ست که ایشان مثلا" در هزار سالگی هنوز جوان و سرحال بودند و نه شکسته  و ناتوان ! چه کسی باید تعیین که منظور خداوند از عمر طولانی مثلا" صد سال است یا دویست سال یا هزار سال ؟!
ثانیا" : کاملا" واضح است که منظور خداوند از عمر طولانی این است که اگر مثلا" میانگین عمر یک جمعیت 80 سال باشد صد سال زندگی کردن در میان آن ها یعنی عمر طولانی داشتن و یعنی شکسته و ناتوان شدن ! بنابراین وقتی خداوند برای حضرت نوح (ع) عمری 2000 هزار ساله مقرر می فرماید دوران پیری و شکسته شدن ایشان را مثلا" در 1800 سالگی قرار می دهد و نه در 80 سالگی ! پس این خداوند است که می داند امام زمان (عج) چند سال زندگی خواهند کرد که دوران پیری و شکستگی ایشان را بر اساس آن تعیین کند !
به یک قاعده ی عقلی استناد کرده اند و گفته اند : « شیعه می گوید اگرخدابخواهدمی تواندکسی راهمیشه جوان نگه دارد! درحالی که این یک قاعده عقلی است "امکان شیء دالّ براثبات وجودنیست!" بقول یکی ازدانشمندان خداوندمی تواندکسی راخلق کندکه ازمقعدبخورد وازدهان دفع کند! » . اگر چه پاسخ ما غیر از آن چیزی بود که این ها مطرح کرده اند اما می خواهم به همین استناد غلطشان به این قاعده عقلی بپردازم !
این قاعده را زمانی بیان می کنند که مثلا" شخصی بگوید : اژدهای هشت سر وجود دارد چرا که خداوند می تواند چنین اژدهایی را خلق کند و ما در پاسخ او باید بگویم : « امکان شیء دالّ براثبات وجودنیست ! » . اما اگر کسی بگوید که من بنا به گفته ی فلان دانشمند به وجود اژدهای هشت سر معتقدم در این صورت جای آن نیست که بگوییم : « امکان شیء دالّ براثبات وجودنیست ! » . این اشخاص خیلی دلشان می خواهد وانمود کنند که حرفهایشان مبنای عقلی دارد اما هنوز نمی دانند که کدام سخن علمی را باید در کجا بکار برد !
نکته دیگری که باید به آن اشاره کنیم این است که ایشان در مثالی که بر ای قاعده عقلی زده اند مثال بسیار نامناسب و زشتی را بکار برده اند که این نشان دهنده ی درک و ادب پایین این ها ست که از بین مثال های گوناگون برای بررسی یک موضوع دینی یک چنین مثالی را انتخاب کرده اند . البته از شاگردان لجن مال و کوچک مغز برقعی انتظاری بیش از این نداریم !

[ دوشنبه 24 آذر 1393 ] [ 05:38 ب.ظ ] [ جلال ستاری ] [ نظرات ]
بسم الله الرحمن الرحیم

در این پست می خواهیم به بررسی آیاتی بپردازیم که عده ای به استناد آن آیات ، زیارت اموات را امری بیهوده می دانند و معتقدند که ارواح ِ مردگان هم حکم مرده ها را دارند و در واقع به حیات روح پس از مرگ ، اعتقادی ندارند و هر آنچه از حیات ارواح در برزخ در آیات قران آمده است را تعبیر به استعاره می کنند .
اولین آیه که در این میان بیشتر به آن استناد می کنند آیه 80 سوره ی مبارکه نمل است که می فرماید : « انک لا تسمع الموتی / قطعا" تو نمی توانی مردگان را شنوا گردانی » . اما ما معتقدیم که منظور خداوند از " موتی " جسم انسان مرده است و نه روح او و استنادمان در این مورد آیه 22 سوره مبارکه فاطر است که می فرماید : « و ما انت بمسمع من فی القبور / و تو نمی توانی کسی را که در گور آرمیده را شنوا گردانی » . در واقع خداوند در این آیه به تفسیر " موت " در آیه قبلی می پردازد و توضیح می دهد که منظورش از مرده ، آن جسدی ست که داخل قبر است و نه روح انسان چرا که روح مثل جسم نیست که بتوان آن را در بند گور کرد . البته در این مورد این مسئله را مطرح می کنند که اگر روح انسان در داخل قبر نیست پس آن روایاتی که اشاره می کند به عذاب و نعمات و سوال و جواب های قبر را چگونه باید توضیح داد ؟ در پاسخ باید گفت : اولا" اگر شما عذاب و فراخ و سوال و جواب قبر را قبول دارید پس به تبع آن باید حیات روح پس از مرگ را هم قبول داشته باشید و ثانیا" منظور از قبر در این روایات ، همان برزخ است چرا که اگر منظور از قبر همان برزخ نباشد در این صورت باید گفت کسانی که جسمشان در یک حادثه ای بکلی از بین رفته است و جسدشان قبری ندارد در این صورت برای آن ها نه عذاب و نعمت قبری ست و نه سوال و جوابی !
آیه ی دیگری که به استناد آن می گویند که ارواح ِ اموات نیز حکم مرده را دارند و حیاتی پس از مرگ برای آن ها وجود ندارد آیه 169 سوره مبارکه آل عمران است که می فرماید : « و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله اموات بل احیاء عند ربهم یرزقون / کسانی که در راه خدا کشته شده اند را مرده مپندارید بلکه آنها زنده هایی هستند که نزد پروردگارشان روزی می خورند » . می گویند : اولا" : طبق این آیه فقط اروح مومنین زنده هستند و نه سایر ارواح مردگان و ثانیا" : از آنجایی که طبق گفته ی ما منظور از " موتی " در آیات قبلی ، اجساد هستند و نه ارواح ، بنابراین طبق این آیه باید زنده بودن شهید را ، زنده بودنی استعاری معنا کنیم چرا که اگر احیاء را به معنای حقیقی در نظر بگیریم در این صورت باید بگوییم که اجساد شهداء زنده هستند . در پاسخ باید بگوییم اولا" : طبق این آیه تفاوت شهید با سایر اموات در زنده بودن نیست بلکه در روزی خوردن بی واسطه و قرب منزلت آن ها در نزد خداوند است بنابراین در زنده بودن ، همه ی ارواح برابرند و تفاوت شهداء با آن ها در کیفیت حیات و مقامی ست که شهداء در نزد خداوند دارند چرا که خداوند در این آیه به توضیح " احیاء " پرداخته و می فرماید : « آن ها زنده هایی هستند که نزد پرودگارشان روزی می خورند » و اگر به توضیح " احیاء " نمی پرداخت در این صورت باید سایر ارواح را مرده می پنداشتیم .
ثانیا" : اینکه می گویند خداوند " اموات " را در برابر " احیاء " آورده است باید بگوییم همه ی کسانی که  به زنده بودن ارواح پس از مرگ اعتقاد دارند نیز هنگامی که عزیزی را از دست می دهند با اینکه می دانند که عزیزشان در عالم برزخ زندگی می کند اما به هنگام یاد کردن از او می گویند که : « عزیز من در زیر خاک دفن شده است » . بنابراین قران برای دلداری دادن به بازماندگان شهداء به آن ها تذکر می دهد که اولا" : شهداء زنده هستند مثل همه ارواح ، بنابراین آن ها را ( یعنی ارواح را ) اجساد داخل قبر ها مپندارید ؛ ثانیا" : ارواح  ِ شهداء امتیازی بر سایر مردگان دارند و آن روزی خوردن در نزد خداوند است . پس در این آیه " احیا "  ویژگی شهداء نیست بلکه " احیاء عند ربهم " ویژگی شهداست .

ادامه مطلب
[ چهارشنبه 14 آبان 1393 ] [ 12:35 ق.ظ ] [ جلال ستاری ] [ نظرات ]
بسم الله الرحمن الرحیم



در پست های قبلی گفتیم که اولا" و ابتدا" تنها کسی که صلاحیت کشف خطا و مطرح کردن فرض خطا در اعمال انبیا (ع) را دارد خداوند و پیامبران افضل هستند .
برای مثال ما نمی توانیم تشخیص دهیم که آیا حضرت یونس (ع) در درخواست عذاب برای قومش تعجیل کرد یا نه بلکه این خداوند است که تشخیص آن بر عهده اوست .
می گویند خداوند فرموده است « همچون یونس نباش ! قلم/48 » و سپس نتیجه می گیرند که طبق این آیه ، اطاعت پذیری ما از انبیا مشروط است ؟!  یعنی شما مثلا" می توانید تشخیص دهید که پیامبر(ص) در خروج از مدینه تعجیل کرد یا نه !
اولا" اگر مشروط است پس چرا حضرت موسی(ع) بخاطر اعتراض و تشخیص خطا در حضرت خضر(ع) ، خطاکار شد ؟ تشخیص قتل کودکی بی گناه سخت تر است یا تشخیص اینکه یونس به موقع درخواست عذاب کرده یا بی موقع ، سخت تر ؟
بله خداوند فرموده مثل او نباش اما صلاحیت تشخیص و صلاحیت اعلام آن خطا هم با خداوند بوده است اما آیا شما می توانید در مورد سایر اعمال یونس(ع) هم حکم و فرض بر خطا کنید ؟ اگر پاسخ شما مثبت است به دو سوال پیشین جواب دهید !
بنابراین اگر خداوند اعلام نمی کردند که یونس خطا کرد ، طبق هیچ تحلیلی ما نمی توانستیم فرض بر خطای او بگذاریم . چه اینکه شما نمی توانید مثلا" بگویید پیامبر(ص) در هجرت از مکه به مدینه تعجیل کردند . به عبارت دیگر فرض شما باید این باشد که خطای یونس(ع) فقط همین یک خطا بوده است چون خداوند همین یک خطا را تشخیص و اعلام کرده اند !
و اما خطاهای پیامبر گرامی اسلام (ص) !
شما در نظر بگیرید چیپس و پفک و پیاز و سیب زمینی را و سینما رفتن و قایق سواری را !
همگی خوراکی ها و اعمالی حلال هستند !
اکنون مادر شما به شما می گوید که هرگز چیپس نخور ! و شما به او قول می دهید که بعد ازین چیپس را بر خود حرام کنید چون اطاعت از دستور مادر واجب است مگر در مورد شرک !
از آنجایی که اطاعت از مادر واجب است و خوردن چیپس هم حلال ، شما بین دوراهی می مانید ! از یک طرف نمی توانید از اطاعت مادر سر باز زنید و از طرف دیگر چیپس که خوردنی ای حلال است را بر خود حرام کرده اید ! تدبیر چیست ؟! 
یا مادر یا خدا ! 
یا به عبارتی یا مادر یا چیپس !!!
در هر دو صورت شما مرتکب حرام می شوید . حال فرض کنید که اصلا" به جای مادر ، همسرتان چنین درخواستی از شما داشته باشند . و شما برای راضی کردن او تصمیم بر تحریم چیپس بگیرید !
از نظر عده ای تدبیر این است که برای اینکه حلال خداوند حرام نشود گاهی وقت ها اندکی چیپس بخورید ! اما اگر همسر یا مادرتان همین اندکی را هم قبول نداشتند و زندگی را بر شما جهنم کردند چه ؟! احتمالا" تدبیر این است که برای آنکه حلال خداوند حرام نگردد یواشکی و دور از چشم آن ها زیر قولتان بزنید و مقداری چیپس بخورید !!!
آیا هیچ آدم اهل تدبیر و بالغی چنین تدبیری می اندیشد ؟ آیا با این وضع ، مسئله حرام و حلال مورد تمسخر قرار نمی گیرد ؟
حال پیامبر اسلام (ص) را تصور کنید که در قبال خواسته همسرانش چنین کارهایی می کرد ! یعنی تدابیر ذکر شده را انجام می داد !
بدیهی ست که وقتی زنان پیامبر(ص) چنین در خواستی از ایشان دارند ساده ترین و متانت ترین و بالغانه ترین تصمیم ، همان است که برای خاتمه دادن به اعتراضات ، متعهد شوند که از خوردن غذایی خاص خودداری کنند .
اما اگر این کار صحیح بود که منطقا" و عرفا" هم صحیح است پس چرا خداوند آیه اول سوره تحریم را نازل فرمودند ؟!
پاسخ روشن است . این آیه مذمتی ست برای بهانه تراشی های همسران پیامبر(ص) . این دقیقا" همان تفکیک مسئولیتی ست که در پست قبلی توضیح دادیم . یعنی پیامبر (ص) آنچه صحیح بوده است را انجام داده اند و خداوند صرفا" برای مورد لطف قرار دادن پیامبر(ص) و مذمت همسران ایشان آیه اول تحریم را نازل فرموده است . جناب « اسلام » می گویند : « پیامبر اسلام (ص) بعد از نزول آیه ، هم عمل حلال را انجام دادند و هم مطابق میل زنانش رفتار کردند ، پس می توانستند پیش از نزول آیه هم همین کار را انجام دهند پس چرا انجام ندادند ؟ »  پاسخ کاملا" روشن است ! چون بعد از نزول آیه زنان پیامبر (ص) فهمیده بودند که نمی توانند پیامبر (ص) را در این مورد مثل سابق تحت فشار قرار دهند بنابراین رفتار خود را تعدیل کردند و برای همین بعد از نزول آیه ایشان توانستند هم عمل حلال را انجام دهند و هم رضایت همسرانش را جلب نمایند .
انگار لازم است اندکی هم از آرایه های ادبی سخن بگوییم ! گاهی وقت ها خطاب شما به یک نفر است اما کنایه شما به شخصی دیگر است . همان ضرب المثل معروف : « به در می گویم که دیوار بشنود » . جناب «اسلام» گفته اند : « آخه کدوم آدم عاقل برای مخاطب قرار دادن کسی دیگر از لفظ "یاایها النبی" استفاده می کند!!! » .
جالب اینجاست که در تمامی آیاتی که می گویند خداوند خطاهای پیامبر(ص) را مطرح فرموده است وضع به همین شکل است . یعنی خداوند با خطاب قرار دادن شخص پیامبر(ص) ، دیگران را مورد مذمت قرار داده است .
مثلا" در آیه 43 سوره مبارکه توبه نیز قضیه چنین است . یعنی خطاب خداوند با پیامبر(ص) است اما در واقع این آیه مذمتی ست برای منافقین .
ممکن است بگویید به هرحال پیامبر(ص) در صدور حکم عدم شرکت در جهاد خطا کرده اند اما من با توضیحات زیر اثبات خواهم کرد که در این مورد هم ، اصل تفکیک مسئولیت مطرح است و پیامبر(ص) خطایی و ترک اولی ای مرتکب نشده اند .
برای توضیح بیشتر و بی طرفانه - تاکید می کنم بی طرفانه - لطفا" ادامه آیات را بخوانید ! : 
« خداوند تو را ببخشاید چرا پیش از آنكه راستگویان و دروغگویان را بشناسى به آنها اجازه دادى ؟! (43) آنها كه به خدا و روز جزا ایمان دارند هیچ گاه براى ترك جهاد با اموال و جانهایشان از تو اجازه نمی گیرند و خداوند پرهیزگاران را می ‏شناسد . (44) تنها كسانى از تو اجازه می ‏گیرند كه به خدا و روز جزا ایمان ندارند و دلهایشان با شك و تردید آمیخته است آنها در تردید خود سرگردانند . (45) اگر آن ها اراده داشتند كه ( به سوى میدان جهاد ) خارج شوند وسیله‏ اى براى آن فراهم می ساختند ولى خدا از حركت آنها كراهت داشت از این رو ( توفیقش را از آنان سلب كرد و ) آنها را ( از جهاد ) باز داشت و به آنان گفته شد : با قاعدین‏ ( كودكان و پیران و بیماران ) بنشینید (46) اگر آن ها همراه شما (بسوى میدان جهاد) خارج می ‏شدند جز اضطراب و تردید ، چیزى بر شما نمی ‏افزودند و بسرعت در بین شما به فتنه ‏انگیزى می ‏پرداختند و در میان شما افرادی هستند كه به سخنان آنها كاملا گوش فرا می ‏دهند و خداوند ، ظالمان را می شناسد . (47) آن ها پیش از این (نیز) در پى فتنه‏ انگیزى بودند و كارها را بر تو دگرگون ساختند ( و به هم ریختند ) تا آن كه حق فرا رسید و فرمان خدا آشكار گشت ( و پیروز شدید ) در حالى كه آن ها كراهت داشتند . (48) بعضى از آنها می ‏گویند : به ما اجازه ده (تا در جهاد شركت نكنیم) و ما را به گناه نیفكن ‏. آگاه باشید آن ها (هم اكنون) در گناه سقوط كرده ‏اند و جهنم کافران را احاطه کرده است (49) » .
جناب «اسلام» گفته اند : « پیامبر با سهل انگاری اجازه عدم شرکت در جهاد بر چند نفر را صادر میکند [...] حسن ظن اضافی خودش نشانه بی درایتی و کم عقلیست »
بسیار خوب ! این سخن ایشان را با همان آیات سوره توبه مقایسه کنید : « اگر آن ها همراه شما (بسوى میدان جهاد) خارج می ‏شدند جز اضطراب و تردید چیزى بر شما نمی ‏افزودند و بسرعت در بین شما به فتنه ‏انگیزى می ‏پرداختند [...]  آن ها پیش از این (نیز) در پى فتنه‏ انگیزى بودند و كارها را بر تو دگرگون ساختند » .
از نظر ایشان پیامبر(ص) سهل انگاری و حس ظن اضافی داشته اند در حالی که بر اساس آیات قران اتفاقا" پیامبر(ص) با تجربه ای که از فتنه انگیزی آن ها داشته اند و نیز با اقراری که خود منافقان بر فتنه انگیز بودنشان کرده اند - آیه49 - با رضایت به عدم حضور آن ها در جهاد ، فتنه منافقان را دفع کرده اند . پس نه سهل انگاری ای صورت گرفته و نه حسن ظن اضافی ای .
بنابراین در این مورد هم ، پیامبر(ص) برای دفعه فتنه ی فتنه گران از یک سو و داشتن حسن ظن و برخورد کریمانه با مومنینی که هنوز نفاقشان کاملا" بر ملا نشده است - جهت حفظ وحدت - از سوی دیگر ، مجبور به صدور حکم عدم شرکت در جهاد شده اند و بدین ترتیب به مسئولیت خویش در این مورد عمل کرده اند و از سوی دیگر خداوند به مسئولیت خویش ، یعنی برملا کردن نفاق منافقین و آسان کردن کار بر پیامبر(ص) با لحنی آرام و دعایی ایشان را خطاب قرار داده اند که : « خداوند تو را ببخشاید چرا پیش از آنكه راستگویان و دروغگویان را بشناسى به آنها اجازه دادى ؟ » حال آنکه طبق همان آیات - تاکید می کنم طبق همان آیات -  پیش از این نیز دروغگو بودن و فتنه گر بودن منافقین معلوم شده بود و نیازی به معلوم شدن مجدد نبود و این آیه صرفا" برای برملا کردن نفاق آن ها نازل شده و نه مذمت و کشف خطای پیامبر (ص) . در واقع خداوند با نزول این آیه از پیامبر(ص) رفع تکلیف می کند تا بعد ازین کسی جرات پیدا نکند پیامبر(ص) را بین دوراهی  ِ قبول و عدم قبول شرکت نکردن در جهاد قرار دهد .
اما سوال پرسیده اند که من چرا گفته ام پیامبر(ص) اگر پیش از نزول آیات همانطوری رفتار می کردند که پس از نزول آیات رفتار کردند ، رفتار ایشان مثل داعشی های خشکه مذهب می شد ؟!
خب کاملا" روشن است ! وقتی پیامبر(ص) با این همه خوش خلقی و حسن ظن و مراعات حال زنان ، بدلیل کج فهمی داعشی ها تبدیل می شوند به الگویی جهت اعمال وحشیانه ، اگر ایشان با زنانشان و با زیر دستانشان پیش از نزول آیات تندی و سختگیری می کردند چگونه الگویی می شدند ؟!

[ یکشنبه 20 مهر 1393 ] [ 03:43 ب.ظ ] [ جلال ستاری ] [ نظرات ]
بسم الله الرحمن الرحیم



بهترین راه عصبانی کردن احمق ها ، عصبانی نشدن در برابر آن هاست !
                                                                                                           


در پست قبلی بر اساس بند (ث) گفتیم که هیچ شخصی صلاحیت مطرح کردن فرض خطا در پیامبری را ندارد مگر خداوند و انبیایی که مقامشان از آن پیامبر بالاتر است .
بر این اساس هیچ کسی نمی تواند بر اساس تحلیل هایش و یا به استناد روایات و یا به اصطلاح تحلیل های کارشناسانه ، عملی از اعمال انبیا (ع) را حکم به خطا دهد . مثلا" بر اساس تحلیلی بگوید که بنظر ما این حرف پیامبر غلط است . دلیلمان این بود که اگر چنین امری صحیح بود موسی(ع) بیش از ما صلاحیت کشف خطا در خضر (ع) را داشت در حالی که او از این کار منع شد ؛ آن هم چه منع شدنی ! منع از اعتراض به عملی مثل قتل کودکی بی گناه !
جناب «اسلام» می گویند ما فقط بر اساس آیات قران می گوییم که انبیا خطا کار بوده اند البته ایشان غیر از آیات قران به روایات هم استناد کرده اند که طبق توضیحات پست قبلی و بر اساس توضیحات بند (ث) این روایات بدلیل آن که راوی آن ها اشخاصی دون مقام انبیا هستند مردود و جعلی محسوب خواهند شد .
برای توضیح بیشتر باید بگوییم که وقتی می گوییم کسی جز خداوند و انبیای عالی رتبه حق و صلاحیت کشف خطا و مطرح کردن فرض خطا در یک نبی را ندارد منظورمان این نیست که آن ها خطا کار بوده اند اما مصلحتا" و احتراما" خطاهای آن ها را فاش نکنیم !
بلکه منظورمان این است که خطای پیامبران (ع) اصلا" و ابتدا" از دید ما نمی تواند خطا باشد و فقط از دید خداوند و انبیای عالی رتبه خطا نامیده می شود و صرفا" اگر در جایگاه خداوند یا پیامبری افضل بنشینید آن خطا را خواهید دید و بعد از آن که خدا یا پیامبر افضل آن را خطا معرفی کردند دیگران می توانند حکم به خطا بودنش بدهند و پیش از آن ، آن عمل خطا محسوب نمی شود . مثل خطای موسی (ع) . اما هیچ کدام از آن اعمالی که از آن ها با عنوان خطای پیامبر اسلام (ص) یاد کرده اند حتی خطایی از جنس خطای موسی (ع) هم نبوده است !
البته اشتباه نکنید منظورم از خطا نبودن ترک اولی نمودن نیست !
بلکه منظورم تقسیم مسئولیت ها و مسئولیت پذیری انبیاست !
مثلا" در همان آیه اول سوره مبارکه تحریم شما فرض کنید پیامبر(ص) وقتی با اعتراض همسرانش مواجه می شد مثل یک داعشی خشکه مذهب ( نعوذ بالله ) با آن ها درگیر می شد و می گفت شما چه خوشتان بیاید و چه نیاید چون این غذا حلال است من آن را خواهم خورد و نظر شما به عنوان همسرانم برای من اصلا" مهم نیست ! آیا در این حالت تصویری که ما از پیامبر اسلام (ص) داشتیم و الگویی که از ایشان برای سایر مردان و زنان در ارتباط با همسرانشان ترسیم می کردیم چه گونه الگویی می شد ؟
بنابراین در اینجا پیامبر(ص) مسئولیتشان را به عنوان شوهری مهربان و خوش اخلاق در احترام گذاشتن به نظرات همسرانش انجام داده اند و از آن طرف خداوند به عنوان کسی که از دلها آگاه است ، پیامبر (ص) را مورد لطف قرار می دهد و با کنایه به همسران پیامبر (ص) می فرماید : « ای پیامبر چرا برای رضایت همسرانت غذایی را که بر تو حلال است را بر خود حرام کردی ؟ » . و در واقع این آیه مذمتی ست برای همسران پیامبر نه برای خود پیامبر . اما بعد از این آیه آنچه پیامبر (ص) باید انجام دهند حکمی ست که خداوند فرموده است .
یا در آیه 43 سوره توبه نیز قضیه چنین است . شما تصور کنید پیامبری را که درست در لحظه آغاز جنگ شخصی نزد ایشان می رود و از ایشان تقاضا می کند که مثلا" مادرم در خانه در حال جان دادن است و اگر از آن مراقت نکنم خواهد مرد ! در چنین حالی پیامبر (ص) فرض را بر این بگذارد که آن مسلمان دروغ می گوید و به او اجازه ترک جهاد را ندهد . تصویری که از چنین پیامبری می توان ترسیم کرد تصویر رحمة اللعالمین است یا تصویر سران گروهک های تند رو ؟!
بنابراین در اینجا هم پیامبر(ص) فرض را بر صداقت مسلمان داده است و بنا را بر صحت سخنانشان نهاده است . اما باز هم خداوند به عنوان کسی که از دل ها آگاه است و بر اساس حکمت و مصلحتی که می داند بار دیگر به قصد توبیخ منافقان ، با لحنی آرام و دعایی می فرماید : « خداوند تو را بیامرزد برای چه به آنان اجازه دادی پیش از آنکه راست و دروغشان بر ملا شود ؟ »
یعنی پیامبر (ص) به مسئولیتش به عنوان فرماندهی مهربان و رهبری خوشبین در مواجهه با درخواست های مسلمین عمل می کند و از آن طرف خداوند برای بر ملا کردن نفاق منافقین پیامبر(ص) را خطاب قرار می دهد .
جالب اینجاست که در هر دو آیه ی اشاره شده اگر پیامبر (ص) پیش از نزول آیه اقدام به انجام آن حکم می کرد تصویری بسیار تند از یک شوهر لجباز و یک فرمانده بدبین که اهمیتی به نظرات دیگران نمی دهد ارائه می شد .
در واقع در این دو آیه نه تنها پیامبر (ص) خطایی مرتکب نشده اند بلکه حتی ترک اولی ای هم مرتکب نشده اند و اگر پیش از نزول آیه اقدامی می کردند خلاف شأن و خلق نیکوی ایشان می بود .
تفکیک مسئولیت ها و درک اقتضائات یک مسئولیت در درک صحیح این آیات لازم و ضروری ست چنانچه پیامبر (ص) به عنوان یک انسان از گفتن بعضی حقیقت ها حیا دارند در حالیکه خداوند از گفتن حقیقت حیایی ندارد . ( آیه 53 سوره مبارکه احزاب ) ؛ آیا باید گفت که پیامبر (ص) خطا می کنند که حیا می کنند ؟!
و جالب تر آیه 67 سوره مبارکه انفال است ! تکلیف این آیه کاملا" روشن است . چون پیش از این آیه حکمی مبنی بر جایز نبودن گرفتن اسیر پیش از پیروزی کامل صادر نشده بود بنابراین بر پیامبر (ص) نه خطایی ست و نه ترک اولی ای .
هرچند در این آیه شخص پیامبر (ص) به گرفتن اسیر متهم نشده اند و خطاب آیه با کسانی ست که با هدف های دنیایی به گرفتن اسیر اقدام می کنند . و اگر در ابتدای آیه اشاره به نبی شده است دلیل آن این است که نبی به عنوان حاکم جامعه تملک اسرا را دراختیار دارد .
فرموده اند : العاقل بالاشارة ! آیاتی را که اشاره کردیم بدون هیچ جهت گیری خاصی بیان کردیم و حتی به تفاسیر و روایات رجوع نکردیم و صرفا" بر اساس ابتدایی ترین و بی طرفانه ترین قضاوتی که می شد آیات را فهمید به فهم آن اقدام نمودیم . حال اگر این اشارات برای عاقلان کافی نیست حاضریم آیات دیگر را هم مورد بررسی قرار دهیم .
با تاکید بر این نکته که طبق بند های ذکر شده در پست اسبق روایاتی که اشاره کند به خطای انبیا ، مردود و جعلی محسوب می شوند .

[ شنبه 19 مهر 1393 ] [ 03:12 ب.ظ ] [ جلال ستاری ] [ نظرات ]
بسم الله الرحمن الرحیم


در پست قبلی در هشت بند به بررسی موضوع عصمت انبیا (ع) پرداختیم .
ما در آن پست با روشی کاملا" منطقی و بر اساس آنچه که مخالفین عصمت بدان معتقدند مقدماتی را مطرح و نتایجی را حاصل نمودیم .
در این نتیجه گیری ها هرگز از پیش فرض ها و تفاسیر و تاویل های متعدد استفاده نکردیم چرا که تفاسیر و تاویل ها ممکن است مورد توافق همگان نباشد و نتوان آن را مبنایی برای حصول به یک نتیجه منطقی قرار داد . البته استفاده از تفاسیر و تاویل ها به معنای عدول از منطق نیست اما زمانی که بشود فارغ از تفاسیر و بر اساس مشترکات اعتقادی و منطقی وارد مباحثه شد لزومی به تمسک جستن به تفاسیر وتاویل ها نیست .
بر اساس آیات قران ابتدایی ترین و بی طرفانه ترین برداشتمان را از رابطه حضرت موسی و خضر (ع)  در بند (الف) گرفتیم که مورد قبول مخالفین عصمت است .
سپس بر اساس نتیجه گیری بند (الف) بند (ب) را نتیجه گرفتیم .
در بند (پ) ما احتمالی را مطرح کردیم . دلیل مطرح کردن این احتمال این بود که وقتی موسی (ع) مجاز نیستند به هیچ یک از اعمال حضرت خضر (ع) اعتراض کنند و در صورت اعتراض خطاکار محسوب می شوند پس در این صورت بر اساس کدام مبنا و با مشاهده کدام عمل از اعمال حضرت خضر (ع) ایشان فرض عدم عصمت را در حضرت خضر (ع) می توانند مطرح کنند ؟ برای همین احتمال دادیم شاید بعضی از انبیا(ع) از مقام عصمت برخوردارند و برای همین حتی با مشاهده قتل یک کودک بی گناه حق اعتراض به آن ها را نداریم . به عبارت دیگر اگر موسی(ع) کدام خطا را از خضر (ع) مشاهده می کردند پی به عدم عصمت ایشان می بردند و حکم به خطای ایشان می دادند ؟ آیا اکنون که حضرت موسی (ع) به حضرت خضر (ع) اعتراض کرده اند دچار خطا شده اند ؟ اگر اعتراض نمی کردند و فرض را بر عصمت ایشان می گذاشتند و بعدا" معلوم می شد که خضر مرتکب گناهی شده است در آن صورت چه ؟ آیا در آن صورت متهم به سکوت و بی تفاوتی در برابر قتل یک بی گناه نمی شدند ؟ همانطور که می بینید ما در اینجا شاهد یک تناقض هستیم ! یعنی اگر موسی (ع) اعتراض نمی کردند در این صورت به اشتباه فرض را بر عصمت حضرت خضر (ع) گذاشته اند و به قتل بی گناهی رضا داده اند و اگر اعتراض می کردند در این صورت متهم می شدند به خطا در برابر پیامبری که خداوند او را افضل بر او معرفی کرده است و چنین نیز شد ! یعنی موسی(ع) چه اعتراض می کردند و چه اعتراض نمی کردند در هر دو صورت خطاکار می شدند !!!
کسانی که اهل منطق هستند می دانند که وجود تناقض نشانه  وجود نقص در استدلال است . بنابراین تنها یک گزینه برای حل این تناقض باقی می ماند و آن بند ( ت) است . بر اساس بند (ت) تنها کسانی می توانند و صلاحیت کشف خطا در پیامبری را دارند که مقامشان بالاتر از مقام آن پیامبر باشد ؛ حداقل در بعضی جنبه ها . چون در ارتباط با خضر و موسی مقام خضر بالاتر از مقام موسی معرفی شده لذا فقط خضر است که می تواند بگوید سوال پرسیدن تو از من صحیح نبوده است . بنابراین در رابطه موسی و خضر این فقط خضر است که می تواند حکم به خطای موسی دهد نه شخص دیگری .
و اما بند (ث) ؛ جناب « اسلام » که به شماره دوم این بند اعتراض جدی ای وارد کرده بودند ظاهرا" مطلب ما را عمیق مطالعه نفرموده اند با وجود اینکه چندین بار به ایشان گفته ایم که مطالب ما را عمیق بخوانند ! چرا که هر کسی با مطالعه بندهای قبلی کاملا" متوجه می شود که بر اساس بند های قبلی و نیز نتیجه گیری خود این بند تنها خداوند و انبیایی که مقامشان از بعضی انبیای دیگر بالاتر است صلاحیت کشف خطا را در انبیا دارند و مطرح کردن فرض خطا در انبیا و از جمله استناد کردن به روایات و تحلیل های به اصطلاح کارشناسانه جهت اثبات خطا در انبیا مردود است و آن روایات ، روایات جعلی و آن کارشناسی ها مردود است چرا که اگر این کار مردود نبود موسی (ع) بیش از ما صلاحیت کشف خطا در خضر(ع) را داشت در حالی که او حتی حق نداشت به کشتن کودکی از سوی خضر اعتراض کند چه رسد به اعتراض عده ای کشاورز به پیامبر اسلام (ص) مبنی بر اینکه تو راه و رسم گرده افشانی درختان خرما را نمی دانی !
بند ( ج ) که کاملا" روشن است و در توضیح بندهای قبلی به آن پرداختیم . 
و اما بند (چ) ؛ جناب « اسلام » برای رد این بند و نتیجه گیری آن مثال نقضی آورده اند . ایشان استناد کرده اند به آیه اول سوره مبارکه تحریم .
بسیار خوب ! شما فرض کنید همسرتان به شما می گوید اگر سیر بخوری و دهانت بو بدهد دیگر از نزدیک شدن به تو پرهیز خواهم کرد و از هم بستری با تو سر باز خواهم زد . شما می بینید که این مسئله موجب ناراحتی همسرتان می شود و حتی ممکن است رابطه شما به خاطر این مسئله به قدری خراب شود که کارتان به دعواهای طولانی یا حتی طلاق ختم شود . شما برای فیصله دادن به موضوع و نیز جهت رعایت اخلاق و احترام گذاشتن به نظر همسرتان از خوردن سیر خودداری می کنید و می گویید که بعد از این ،  سیر را بر خود حرام کردم . آیا چون سیر غذایی ست حلال و شما آن را بخاطر رعایت حال همسرتان بر خود حرام کرده اید به نوعی مرتکب خطا و گناه شده اید ؟! آیا بخاطر این کارتان باید مجازات شوید ؟! آیا اگر می زدید توی دهن همسرتان و می گفتید که خداوند سیر را حلال کرده و به من اصلا" ربطی ندارد که تو خوشت می آید یا نه آیا در این صورت مومن تر و مسلمان تر می شدید ؟! آیا در این صورت رفتار شما به یک مسلمان شباهت بیشتری داشت یا به یک داعشی تند مزاج خشکه مذهب ؟!
حال تصور کنید پیامبر اسلام (ص) برای رعایت حال همسرانشان از خوردن حلالی خودداری می کنند و خداوند جهت بی ارزش انگاشتن رفتار خاله زنکی همسران پیامبر به ایشان می فرمایند : « ای پیامبر چرا چیزی را که خدا بر تو حلال کرده را بخاطر رضایت همسرانت بر خود حرام می کنی ؟! » . آیا براستی از این آیه می شود به عدم عصمت و وجود خطا در پیامبر (ص) پی برد ؟!
آیا اگر پیامبر(ص) بر سر این موضوع با همسرانش دعوا می کرد در آن صورت پیامبر خوبی می شد و الگوی بهتری برای سایر مردان می گشت ؟!
در مورد بند (ح) این نکته را باید تاکید کنم که مخاطب من در این بند فقط شیعیانی هستند که در مورد عصمت و دلایل وجود آن در ائمه (ع) سوالاتی دارند . پر واضح است که مخاطب این بند غیر از شیعیان نمی توانند باشند .

[ جمعه 18 مهر 1393 ] [ 05:50 ب.ظ ] [ جلال ستاری ] [ نظرات ]
بسم الله الرحمن الرحیم


(الف)
1- حضرت موسی و حضرت خضر(ع) هر دو پیامبر بوده اند .
2- حضرت موسی به اعمال حضرت خضر اعتراض کرد .
نتیجه : حضرت موسی به عصمت انبیا(ع) اعتقادی نداشت .

(ب)
1- حضرت موسی به حضرت خضر اعتراض کرد .
2- اعتراض ایشان صحیح نبود .
نتیجه : حضرت موسی (ع) عصمت از خطا نداشت .

(پ)
1- حضرت موسی به حضرت خضر اعتراض کرد .
2- حضرت موسی نباید به حضرت خضر اعتراض می کرد .
نتیجه : احتمالا" حضرت خضر از عصمت برخوردار بود و برای همین اعتراض به رفتار ایشان جایز نبود .

(ت)
1- حضرت خضر کودکی بی گناه را کشت .
2- حضرت موسی به حضرت خضر اعتراض کرد .
نتیجه : اعتراض و مطرح کردن فرض خطا از سوی یک فرد یا یک پیامبر به رفتار انبیای افضل از خود خطاست حتی اگر آن ها کودکی بی گناه را بکشند .

(ث)
1- انبیا ممکن است خطا بکنند مثل خطای حضرت موسی .
2- مطرح کردن فرض خطا در رفتار انبیا ، خطاست چرا که حضرت موسی چنین فرضی در رفتار حضرت خضر کرد و برای همین خطا کار شد .
نتیجه : انبیا ممکن است خطا بکنند اما تشخیص خطای آن ها به عهده مقامی بالاتر از آن هاست .

(ج)
1- تشخیص خطای انبیا به عهده مقامی بالاتر از آن هاست .
2- مقامی بالاتر از مقام پیامبر اسلام (ص) وجود ندارد .
نتیجه : هیچ شخصی جز خداوند صلاحیت کشف خطا در رفتار پیامبر اسلام (ص) را ندارد .

(چ)
1- هیچ شخصی جز خداوند صلاحیت تشخیص خطا در رفتار پیامبر اسلام (ص) را ندارد .
2- خداوند در قران هیچ خطایی از پیامبر اسلام (ص) را ذکر نکرده اند .
نتیجه : پیامبر اسلام (ص) هیچ خطایی نداشته اند .

(ح)
1- مقام ائمه (ع) بالاتر از مقام همه انسان هاست غیر از مقام پیامبر اسلام (ص) .
2- هیچ شخصی جز پیامبر اسلام (ص) صلاحیت تشخیص خطا در ائمه (ع) را ندارد .
نتیجه : ائمه (ع) از عصمت برخوردار بوده اند .





این یادداشت را از برای تبادل نظر با جناب «اسلام » نوشتم . از آنجایی که تمایل داشتم تا دوستان بنده نیز در این تبادل نظر شرکت فرمایند لذا نظر خویش در مورد موضوع مطروحه در وبلاگ ایشان را به شکل پستی مستقل در این وبلاگ قرار دادم . جهت مطالعه مقاله ایشان به این آدرس  مراجعه فرمایید .

[ پنجشنبه 17 مهر 1393 ] [ 12:04 ق.ظ ] [ جلال ستاری ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام به همه دوستان عزیز
سعی من در این وبلاگ این است که بگویم میشود از زاویه ای نو به مسائل پرداخت بی آنکه دینی که داریم آسیبی ببیند یا تحریفی هر چند کوچک در آن صورت گیرد . ادعا نمی کنم که همه حرفهایم درست است پس لطفا بدون تعارف به نقد آن بپردازید . تلاش میکنم در پاسخ دادن به نظرات شما تا جایی که میتوانم با توضیحات بیشتر منظور خودم را بهتر برسانم .
لینک های مفید

لینک های مفید

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب